تبليغاتX
یک نفر شورشی
یکشنبه نهم تیر 1387
خفگی
ر.ن:
خواننده محترم...شاعر و نویسنده عزیز:
سلام...بعد از کلی نبودن و اینا سلام....بعد از اون احوال پرسی...حا...ل...ه....مهی ....ما...نه ولش کن این مسخره بازیا رو...راستی تو چرا برای آدم ....اصلا بی خیال گلایه...خودت که نمی دونی من بهت
می گه از این پستت.....نمی دونم ولی از شعرت خوش.......حرف مسخره.....ای بابا نمی شه حرف زدو..........!
----------
پ.ن:
می دونم اون قد سرت شلوغه و زیاد ان آدمای مهمی که باید براشون پیغام و آگهی به روز رسانی بذاری که وخت نمی کنی اراجیف هر وبلاگیو بخونی....اما من ترجیحم اینه که یه کلمه...به سادگی مال من این همه جمله که نوشتم اون بالا برام بنویسی تا بفهمم که...اصلا مهم نیس...حالت چطوره؟.
---------
اصل قصه:
شماره سوم نشریه   «همین فردا بود»   منتشر شد.
هر چند من کوچک ترین نقشی در تهیهه قسمت های متنوع و زیبای این نشریه نداشتم. هر چند من یه خواننده مسخرم که اگه بتونه شماره سوم رو خودش برای خود بد بختش پیدا می کنه و هر چند برای راحتی بیشتر توصیه می کنم وبلاگ خانم اکرمی رو بخونید که کامل توضیح داده اما احساس کردم خبر منتشر شدن نشریه رو بدم.....مهدی موسوی رفت.
نمی خوام بیانیه ترحیم بنویسم که....ها چتونه...بر می گرده زود زود...سر حال تر از همیشه رو پا و قوی...با کلی حرف و فحشای تازه که یاد گرفته یا یادش اومده و کلی روش جدید برای تنبیه کردن....کلی کار تازه...بر می گرده زودی بر می گرده... من دلم کار گاه می خواد...همه دلمون کارگاه می خواد. من...بغض نکردم که... اشکامو نمی بینی...بغضم ترکیده...مرد هم نمی خوام باشم...دلم براش تنگ شده خوب....حالم؟ مثل حال گل....حال گل در چنگ چنگیز مغول.....فک کردی خواستم بگم منم قیصر خوندم؟ نه! حالم بده. دارم هزیون می گم...قرصامو می خورم هرچند دلم باهاشون نیست....دارم چرت و پرت می گم....دارم حرف مفت می زنم دارم می شاشم روی مانیتور...صورتتو ببر کنار خیس نشی....هی با تو ام آشغال گم شو کنار...دارم فحش می دم...دلم می خواد...چیه؟ منتظر داستانی؟....خب شاید به طور طبیعی باید این طور باشه...اما قصه تازه ای نیست...حرف تازه ای نیست...شعر و ترانه ای نیست- بعد همین طور که داشت پشت مانتور تنشو تکون می داد داد زد- چرا باید برقصم وقتی بهانه ای نیست. همه داشتن بهش نگا می کردن...شاید همه داشتن موزیک گوش می دادن با هد ست....کسی نگاش نمی کرد...شاید اصلا همه داشتن اینا رو داد مزدن...قصه قصه قصه...می دونین این ........من .....تو.....جای شکایتی نیست...من ....بگذریم.
-------------
پ.ن:
       ۱. خیلی پر رو ام که دارم ادامه می دم.
       ۲. فردین دوست دارم.
       ۳. حالم....چس چس چس چس...حرف مفت می زنه این مرتیکه...گه به من.
       ۴. من هیچ غلطی نمی تونم بکنم.
       ۵. می خوام گه بخورم....یکی برین ِ تو دهنم.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 19:10 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ترمز
تبدیل شدم به یک موجود بی خاصیت حقیر که حوصله هیچ چیو نداره....من هر روز حقیر تر می شم...هر روز کم تر و این کلمه های لعنتی حالم و بد تر می کنندو فقط می دونم که خوب نیستم همین.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 16:44 | | لینک به این مطلب
شنبه سی و یکم فروردین 1387
مصائب یک نفر نویسنده

نخستین جشنواره اینترنتی داستان نویسی دفاع مقدس تجربه خوبیه برزای کسانی که داستان می نویسند.
-----------
ر.ن:
۱. یک اتفاق بد افتاده است برای حمید ملک زاده. تب دارد انگار کلمه های نازایش. اصلا چرا باید درباره او بنویسم. درباره مردی که هر روز مثل عینک و کیف و شلوارم توی شهر می کشانمش. درباره مردی که هر بار فکر می کنم چکیده می ود در من. پاشیده می شود روی صورت شهروندان محترم تهرانی که هستندُ که واقعیت دارند. بر خلاف من که...من تنها بار کشی هستم کور. مست. توی شهر شما.
۲. راستش را بخواهید حتی از خودم هم لذت نمی برم. هرزگی آغشته به حماقتم اگر نه توی ذوق شما....توی ذوق این شهر می زند. هر بار که لختی ام- شما بخوانید عریانی - را پهن می کنم کنار پیاده رو. عریانی مردی که دارد خیال می شود توی آسفالت هایی که شما کشیده اید روی تن تان.
۳. داستان زیر را باز نویسی که نهُ ویرایش کردم. خیلی فرق ندارد. به هر حال اتفاق خاصی در من نمی افتد که توی داستان هایم بیاید. گفتم من چون من جهان را معنا می کنم.
۴. برای من از من بنویسید. شما خوب می نویسید از من برای خودم.
------------------
صدا...نور! حرکت.
هر بار که این عبارت توی اتاق می پیچید همه ساکت می شدند . مرد چند متر آن طرف تر روی یک صندلی راحتی، توی تاریک و روشن اتاق می نشست. عوامل صحنه با فاصله چند متری از او جمع می شدند. آقای کارگردان پشت مانیتور کوچکی که روی یک سه پایه گذاشته بودند می نشست. این آخرین سکانسی بود که امروز
می گرفتند.مرد همین طور با صندلی راحتی اش بازی می کرد. بعد از چند دقیقه پاکت سیگارش را از جیب در می آورد تا سیگاری گیرانده باشد. سیگار را از روی میز چهار گوشی که سمت راستش قرار داشت بر می داشت. توی تاریکی اتاق کبریت را پیدا نمی کرد. سیگار را کنار پاکتش روی میز  می گذاشت و هم چنان به تکان خوردن با صندلی ادامه می داد. این جای کار دوربین را باید روی دست مرد زوم می کردند. روی میز یک بطری سبز رنگ بود و یک گیلاس. بعد از چند لحظه مرد که هنوز داشت روی صندلی به آهستگی تکان تکان می خورد از جایش  بلند می شد. از چیزی که توی بطری بود توی گیلاس می ریخت و آن را از روی میز بر می داشت. همین که سعی می کرد تا جرعه ای از آن را بنوشد، گیلاس روی زمین می افتاد و صدای شکسته شدنش توی اتاق پخش می شد. این سکانس را به خاطر اهمیتی که پیوستگی تصویر ها داشتند با چند دوربین می گرفتند تا مرد با خیال آسوده بازی کند و کات ها و تغییر موقعیت های پی در پی در روند کار او مشکلی ایجاد نکند. بعد مرد باید روی صندلی اش می نشست و دوباره همان تکان خوردن های آهسته را ادامه می داد.

:خوب هواست و جمع کن! درست یه دِیقه و سی ثانیه بعد از شنیده شدن صدای لیوان آروم در رو باز می کنی. باز کردن در باید از 5 تا   10ثانیه طول بکشه. من فقط سایه تو رو می خوام. 
سایه اش تا جلوی پاهای مرد، طوری که جنسیت اش برای تماشا گر معلوم نباشد بیاید. بعد از چند ثانیه چراغی که درست بالای سر مرد بود روشن می شود. این تنها جایی است که مرد حرکت خواهد کرد. بعد از روشن شدن چراغ مرد دستش را جلوی صورتش می گیرد. به طور هم زمان چراغ های دیگری که توی اتاق وجود دارند روشن می شوند. یکی از آن ها هم برای یک لحظه کوتاه به دوربینی که از کنار دارد تصویر برداری می کند خواهد تابید. چند لحظه بعد دوباره چراغ ها خاموش می شوند. در اتاق بسته می شود. مرد که بر اثر تابش نور بطری و چیز های دیگری را که روی میز بودند روی زمین انداخته بود. دستش را روی زمین می کشد. سیگار و کبریت اش را پیدا می کند سیگاری می گیراند و همین طور که صورتش را رو به سقف اتاق کرده است حلقه های دود را از دهانش بیرون می دهد.

: این تقریبا شکل نهایی شده سکانس پایانیه. البته یه جاهاییش لنگ می زنه. مثلا زیادی این دوربینا که جاشونو مشخص نکردم. یا اون آدمی که می آد و در اتاق و باز می کنه تو بقیه کار نمی شه ازش استفاده درستی کرد. حتی با خودم فکر کردم ممکنه بودنش به ادامه کار ضربه بزنه.

این حرف ها را که زد صندلی چهار چرخش را رو به پنجره چرخاند سیگار  نصفه کاره ای را برداشت و روشن کرد. همین طور خیره به فضای باز روبه روی اتاق کارشان نگاه می کرد.یکی دیگر از اعضای گروه که از پشت میز بلند شده بود دستش را روی شانه اولی گذاشت.  
: دربارش فکر می کنم حتماً. یه پایان بندی درس و حسابی. عین همون چیزی که تو می خوای.
چراغ های توی اتاق را خاموش کرد. روی صندلی کنار پنجره نشست و سعی کرد ماجرای تازه ای را برای سکانس پایانی خلق کند. 
------
: در اتاق را بستم. همیشه حرف هایی که درباره یک پروژه تازه می زنند و تصمیم هایی که می گیرند با چیزی که اتفاق می افتد تفاوت دارد. مثل من وقتی داشتم برای اولین بار روی متن همین فیلم نامه ای که درباره اش حرف می زنند فکر می کردم.وقتی طرح نهایی را برای اضافه کردن دیالوگ ها و تصحیح فضا های خالی برای گروه خواندم همه یشان تعجب کردند.
 همین طور که داشت دوربین را از روی شانه اش پایین می آورد خندید و گفت: حاضری این فیلم پشت صحنه رو به جای مستند درست حسابی سینما به جشنواره قالب کنیم؟

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 10:21 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
آقا ببخشید! من پیاده می شم.
ر.ن:
همه رنگی ها رو می تونید کلیک کنید. یه پنجره باز می شه یه چیزی توش هست که مربوط به اون چیزیه که توی متن نوشتم.( قصد نداشتم به شعور مخاطب توهین کنم اما خواستم توضیح بیشتری بدم.)
----------
اتفاق خاصی در حال رخ دادن نیست...این جا یک چیز مهم هست به نام من و چیز مهم دیگری به نام او...چیزی که قرار داد کرده اند مرد باشد و چیزی که بر اساس قرار ها زن شده است...دو تا دوست که زن و شوهر شدند....قرار نبود این طور بشه. قرار بود اتفاق خوبی بیافته. قرار بود ساختار ها رو دور بزنند. اما مشکل کمی پیچیده تر از این حرفاست. مشکل چیز دیگه ای ایه. شاید باید باور کنم که از اول این بنا نباید ساخته می شد. شاید باید پیش تر این اتفاقا می افتاد. فرآیندی که منتهی شد به این جا. قصه ای که من هیچ وقت نمی نویسمش. باید تا تیر سعی کنیم بهمون خوش بگذره. بعد از اون من و اون- همون طور که تا حالا- تنها می شیم. با این تفاوت که دیگه ای هیچ کدوم مجبور نیست اون یکی رو بکشه.
------------------
پ.ن:
۱. یه دوست عزیزی نوشته بود برام انگاری عاشق شدم....شادم....بعد من می گم معنا تو ذهن آدما اتفاق می افته نه تو گفتار و ما شما باور نکنید.
۲. روزای عجیبی دارم می گذرونم.
۳. داستان و شعر و سید مهدی موسوی که انگار داره رسما تبدیل می شه به دغدغه من.
۴. همین برای حالا.
۵. تبریک گفتن سال نو احمقانست. من وارد نمایش شما نمی شم.
۶. ما مطمئنا ۱۵ ام تیر از هم جدا می شیم.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 10:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم اسفند 1386
شغلم؟.....
حمید ملک زاده
رو نوشت:
این اصلا عادلانه نیست...چی؟ چه اهمیتی داره؟ هنوز زنده ام.
۱. می خوام چند تا شعر قدیمی بذارم این جا...شاید برای دوباره شروع کردن گذشتن از قبلیا لازم باشه.
۲. غزل...داستان...من وسط وزن و قافیه و روایت...یه دوستی دارم که خودشو توی داستاناش خالی می کنه...راستی داستان مثل سطل آسغال شده براش.
۳. یه دوستی دارم که با بی تفاوتیه تمام نگران بقیست.
۴. سید مهدی موسوی! نمی دونم از کجا پیداش شد این وقت سال تو این سرما. ولی علی رغم همه چیز، یه جورایی آدم و مجبور می کنه به تکون خوردن؛ به کندن و شخم زدن مغزش. نه این که اون این کار رو می کنه....شخم زدن و می گم...نه! اما آدمو مجبور می کنه به کندن. خودش کلی حسن واسه سید. من که بهش احترام می ذارم.
۵. با فردین رفتیم شمال...
۶. بگذریم شعر های گذشته ای که بایدنقد شوند:


شبیه صندوق پستی که زیر این باران
کنار کوچه بن بست از شب آویزان-
شدست و می خزد آرام تا ته کوچه
تکیده مرده شبح واره ای چنین خیزان.
و انحنای نگاهش به سمت چپ چرخید
سگی کنار درختان خسته از انسان
ور روی صندلی آن طرف تر از نیمکت
طنین هق هق یک مرد---یک زن عریان
             
               غزل۲
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد
                 ****
در ازدحام همیشه و هرچه بادا باد
ورق ورق همه کوچه را قدم می زد
زنی که از ملکوتت به شعر من افتاد
{همیشه حاصل ضرب من و شما}- تردید
: چرا نمی شود اینجا تلاقی اضداد؟
                 ****
 نگاه می... به خیابان و خیره می ماند
صدای پای کسی در حوالی  شمشاد
قطار آمد و رد شد از ایستگاه و هنوز
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد

غزل۳

حالم به هم می خورد از این پیاده رو
از مردمان منتظر توی تابلو
این جا کنار نعش خودم پلک می زنم
رویای لحظه های تورا در پیاده رو
باران خوب هرچه ندارم- عزیزکم
در کوچه های بی کس و کارم بمان- نرو!
بعد از شما رسیده غزل های من به این
شب پرسه های منفرد ِ آخرین سگ و
یک مصرع به یاد شما مانده تا ابد
باران به ذهن مرد چکیده
                      تلو
                            تلو
بیت های نا تمام
۱.
هر روز قدم
             قدم
                   قدم می گردم
دنبال دلیل بودنم می گردم
آیینه شبیه کودکی هایم نیست
بیهوده به دنبال خودم می گردم.

-------------
پ.ن:
۱. هنوز زنده ام.
۲. قصد دارم پست قبلیمو یه داستان خوب از توش در بیارم.
۳. همین برای امروز کافیه شاید.
۴.{...............................}         

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 13:55 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
.........1387
دود سیگار رو آروم حول داد روی صورتش و همین طور که داشت به دیوار چوبیه پشت سرش تکیه می داد چشماشو دوخت روی سقف که از لابه لای دود سیگار تصویر مبهم و بی قواره آهوی خماری را می شد روی آن تشخیص داد که انگار سال ها پیش یک نفر طرحی از آن را روی سقف کشیده و شاید چون از بیماری سل رنج می برده عمرش کفاف تمام کردن تصویر را نداده است و کس دیگری هم به فکر تمام کردن این تصویر نیافتاده......
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر  .

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 12:8 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی ام دی 1386
یک

اتاق کوچک و تاریکی که تنها با یک شمع روشن است. یک پنجره بسته ی به اندازه روشن و کاغذ هایی که ریخته اند وسط اتاق.  مرد  گاه ی به سایه های روی دیوار خیره می شود و گاه سرش را پایین آورده به سرعت چیز هایی می نویسد. بعد در حالی که خود کار را توی دهانش فرو کرده است یک بار دیگر جمله های خودش را می خواند و فکر می کند اگر می توانست برای توصیف اتاق از بقیه چیز هایی که توی آن هست استفاده کند شاید فضا سازی قوی تری اتفاق می افتاد. مثلا همین تختی که گوشه سمت چپ میز مرد بود. با پایه های چوبی پوسیده ای که انگار موریانه به مغزش زده است و دارد از تو او را می جود. بار ها صدای جویده شدنش را در خواب شنیده بود و هربار به این فکر کرده بود که ممکن است صبح وقتی بیدار می شود اثری از تخت نباشد و از ترس این که موریانه ها او را که به بخشی از این اتاق چوبی تبدیل شده بود بجوند تا صبح خرناس کشیده و نفس های عمیق و داغی را از گلو گاهش بیرون داده بود.  بعد می توانست خودکار را در دهانش بگذارد و به این فکر کند که بازی زیبایی را هم می تواند با پنجره داشته باشد. پنجره اتاقی که پشت به خورشید است. مرد بار ها صدای سگ هایی را شنیده است که درست زیر پنجره اتاقش جفت گیری می کرد اند. صدای ناله های ماده سگان در حال فراری که چند سگ دیگر آن ها را تعقیب می کرده اند و هربار که اتفاقا پک های آخر سیگارش را می کشیده است لعنت فرستاده به طبیعت که عده ای را همواره موضوع کامیابی عده دیگر کرده است و بعد به این فکر می کرد که می شود چیز دیگری را هم به این  ماجرا اضافه کرد. مثلا مستی مرد را از کنیاک فرانسوی قرمز رنگی که یکی از آشناینش برایش آورده بود بی آنکه دغدغه پرداختن به آن آشنا را داشته باشد چرا که گفتن درباره اودر جریان داستان هیچج تاثیر مستقیمی نداشت و به نظر می رسید گفتن این نکته کفایت می کرد که هربار یک شنبه به اتاق مرد سری می زده است برای صرف مشروب و گفتگوی کوتاهی که البته بعضی روز ها تا چند ساعت طول می کشید و در تمام طول گفتگو از مقابل مرد بلند نمی شده است و گاه در حالی که خنده شیطنت آمیزی به چهره داشته صورتش را در هاله ای از دود سیگار پنهان می کرده. و حتی می توانست این جمله را در ذهن مرد بنویسد که این عشق بازی ابر و ماه است در تاریکی اتاقی که او در آن سکونت دارد. چیز دیگری هم دیرباره او می توانست اضافه کند.  برای این کار لازم بود در حالی که به صندلی کهنه اش تکیه می داد دستش را به طرف پیشانی اش ببرد . تا در حالی که گوشه پیشانی اش را با انگشت اشاره و شصت دست چپ لمس می کند خود کار را روی می بگذارد و سیگارش را از توی زیر سیگاری بردارد. خب چند دقیقه ای می شد که به سیگار پک نزده بود به همین دلیل است که من فرآموش کردم درباره سیگاری که آن شب توی زیر سیگاری بود بنویسم. به هر حال مردسیگار را بر می دارد و به آرامی شروع به پک زدن می کند. توده ای از دود مسیر دهان تا روی ران هایش را پر می کند و در حالی که دورباره سیگار را به طرف زیر سیگاری می برد به این فکر می کند که اصلا باید بی خیال این آشنا شد. به نظرش توضیح اضافی درباره زن کار بیهوده ای است و داستان لطمه می زند. بعد خودکار را از روی کاغذ ایش بر می دارد و شروع می کند به نوشتن ماجرایی که فکر می کنم باید در یکی از روز های اردیبهشت و در اتاقی که رو به یکی از کوچه های تنگ و باریک شهر اتفاق افتاده باشد. جفت گیری حیوانات زیر پنجره گواه این است که ماجرای در یک روز بهاری اتفاق افتاده است.حداقل این دلالت در ذهن خواننده عام وجود دارد.  
--------
نمی شود گفت که توی این اتاق تفاوت زیادی بین ساعت های مختلف روز وجود دارد. در واقع به خاطر به  دیوار همسایه است که خورشید بیشتر به سایه ساختمان های کج و ماوجی تبدیل شده است که روی دیوار مقابل میز کار من می افتد و من تقریبا از روی روشنایی چراغ برقی که روی به روی پنجره اتاقم قرار گرفته است زندگی ام را تنضیم می کنم. به نظر می آید که مردم این کوچه- من کم تر به جا های دیگر شهر سر می زنم و بیشتر روز ها را در اتاقم پشت میز کار و یا روی تخت چوبی و کهنه ای که از آن برای استراحت کردن استفاده می کنم می گذرانم- هر روز صبح به خواب می روند و بعد درست وقتی که شب فرا می رسد بیدار می شوند. این حرف ها را چند باری که به یکی از دوستانم گفتم درباره سلامتی روانی ام شک کرد و از من خواست که از این دخمه- این ترکیبی است که او برای اتاق محل سکونتم استفاده کرد- خارج شوم؛ حتی سعی کرد بی آن که بخواهد حساسیتی در من ایجاد کند مرا به ملاقالت با یک نفر مشاور روانشناس ترغیب کند. او هر هفته چند ساعت برای دیدن من به این جا می آید و به همراه خود مقدار زیادی سیگار و چند بطری کنیاک فرانسوی و غذا- به اندازه مصرف یک هفته- می آورد. تقریبا همه ارتباط من با دنیای بیرون محدود شده است به رابطه با این زن.
دیروز همسایه روبه رویی من روی پشت بامش داشت قدم می زد. فکر می کنم خانه او بیشتر شبیه یک قلعه است که بعضی اوقات به واسطه حمله ای که به آن می شود لازم است یک یا چند سرباز برای محافظت از آن روی پشت بام بیایند. این سرباز ها معمولا سر و صدای زیادی تولید می کنند. این طور به نظر می رسد که با مشعل های بزرگی به استقبال دشمنانشان می روند. این کار تقریبا هر سال پیش از زمستان اتفاق می افتد. صدای هو هوی مشعل، جیر جیر چرخ هایی که دشمنان برای بالا رفتن از شت بام از آن استفاده می کنند و دیالوگ هایی که رمز گونه اند. بعضی وقت ها هم پشت بام همسایه می شود جای پهلوانان اساطیری قصه ها ک برای مبارزه با پرنده های عجیب و غریب مهاجم به خدمت گرفته شده اند. پهلوان فریاد می زند و میزان موفقیتش را می پرسد: خوبه؟....بعد صدای خفه ای از پایین می آید .پهلوان جهت شمشیرش را عوض می کند. انقدر این کار را می کند تا تا نبرد به پایان برسد و پهلوان به سرعت از پشت بام پایین می رود. این چیز هایی است که معمولا در قصه های اساطیری خوانده ام. همچنین پشت بام قصر محل عبور و مرور سربازان و جاسوسان دیگری هم هست که شب ها روی پشت بام دیده می شوند. شاید آن ها نمی دانند که دیوار اتاق من جایی است که همه حرکاتشان نقش می بندد. اما من فکر می کنم حتی که علاقه ای هم میان یکی از دوشیزگان قصر روبه روی پنجره ام با شاهزاده ای از قصر هم جوار وجود داشته باشد. همین امروز صبح وقتی بنا به عادت همه همسایه ها چراغ های خانه شان را خاموش کردند و خورشید توی اتاقم پاشیده شد دیدم که یکی از دوشیزگان به همراه شاهزاده ای روی دیوار مشترک دو قصر که از قضا نگهبانی ندارد یک دیگر را به آغوش کشیده اند و هی در هم تنیده می شوند. این ماجرا چندین ماه است که ادامه دارد. روز های اول فکر می کردم باید نامه ای به دربار هر کدام از این پادشهان بنویسم و ماجرا را گزارش کنم. چرا که شرافت دو خانواده از اهمیت والایی برخوردار است و این کار می تواند برای هر کدام از این دو خانواده اتفاق کمر شکنی باشد. اما درست روزی که می خواستم این کار را بکنم نوشته ای بدستم رسید از یکی از نویسندگان انگلیسی که در آن شرحی از شرایط زندگی اشراف زادگان اروپایی بود. روابط آزاد و بی قید جنسی ایشان که معمولا در قرن های پیشا ویکتوریایی پنهان نبوده است و اصلا رواج هم داشته است. بعد فکر کردم که این رفتار من می تواند توهینی باشد به سنتی چند صد ساله که حتما نا بخشوده خواهد بود و مرا به دردسری بزرگ خواهد انداخت. اصلا دوست نداشتم که در این اتاق چوبی سوزانده شوم.آن هم زنده زنده.
این روزها احساس کرختی زیادی به من دست می دهد. فکر می کنم که دقایق زیادی از روز و شب را می خوابم و برنامه روزانه ام دچار اختلالات مهمی شده است، ضمن این که خانم محترمی که گفتم از آشنایان من است تا ساعتی دیگر به سراغم خواهد آمد و احتمالا این بار چیز های تازه ای برایم می آورد که مشکل من با خواب زیاد را مرتفع می کند. گلوله های خوش طعنی که من هر بار دچار بی قراری منتج به بی خوابی می شوم باید برای چند دقیقه در دهانم مگه دارم. بعد کمی می شوم چند ساعت پس از آن آرام به خواب می روم. بعد آن خانم محترم مر از روی صندلی بلند می کند و روی تخت می برد. چند ساعتی می نشیند و سیگار می کشد. این مسئله را از ته سیگار هایی که توی اتاق باقی می ماند می فهم. صبح که از خواب بیدار می شوم. اتاق تاریک است و فقط نور کن رنگ چراغ توی کوچه را می بینم که سایه های نا مفهومی را روی دیوار اتاق انداخته است. سایه حیوانات چهار ای کوچکی که از روی دیوار همسایه می گذرند و صدایی که سرسرای خانه را ر کرده است. بعد من بلند می شوم و کتغذ های به هم ریخته ام را مرنب می کنم. جرعه ای از کنیاک تلخ فرانسوی ام می نوشم و در حالی که پشت میز کترم نشسته ام به دیوار خیره می شوم. نرده های پنجره، لباس آبی خوش پوشی که به تازگی برای من آورده اند و درد در ناحیه گیج گاهی ام. کوریانه ها دیشب هم مشغول کار بوده اند و صدایشان از همه جای خانه به گوش می رسد.
-------------
چند ساعتی از شب گذشته است. مرد آرام بلند می شود و سعی می کند تا سنگینی چشک هایش را به دست جرعه ای کنیاک سبک کند. سیگاری می گیراند و از پنجره به بیرون خیره می شود. خستگی بیش از اندازه و گیجی مرد در روایتی که پرداخته است. بعد از چند دقیقه از توی کشوی میز بسته قرص های قرمز رنگی را بیرون می آورد و چند تایی از آن ها می خورد. روی تخت دراز می شکد و آرام به خواب می رود.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 10:33 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم دی 1386
یک...
شاید اصلا به نظر شما درست نباشد اما به نظر من هم درست نیست که این کلمه ها را روی پا هایشان نگه داریم...اصلا کسی چه می داند شاید شب دوباره... دنبال معنی می گردید؟ کجا توی کلمه ها؟ ای بابا بگذریم.
------------
پ.ن:
۱. کنکور و کار و امتحان و سرما و....این همه دلیل برای گلایه کردن....گلایه نمی کنم شاید که باشم.
۲. این وبلاگ تبدیل خواهد شد به یک وبلاگ ادبی صرف...داستان و شعر و ترانه....یواش یواش کاراممو از هم تفکیک می کنم. متعاقبا به اطلاع عموم می رساند.
۳. همه انسان ها را باید با جدیت و جسارت دوست داشت....؟؟....!!!!!.....؟؟؟....!!!!

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 22:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم دی 1386
ثبت یک لحظه تاریخی، گسست در سنت
جناب آقاي ميثم صفر چي، حميده، فرشيد؛ فارغ از همه توجيهاتي كه مي شود براي رفتار هايمان داشته باشيم، براي رفتار هايم داشته باشم، من اشتباه كردم. منظورم اين است، به طور مشخص، كه شايد بهتر است در باره چند مسئله ساده تجديد نظر كنم:
۱. من وجود دارم. واقعا وجود دارم.
۲. ديگري واقعيت دارد.
۳. من براي مورد شناسايي قرار گرفتن به ارتباط با ديگري نياز دارم.
۴. چگونگي كيفيت شناسايي من در ديگري به من بستگي دارد؛ به نشانه هايي كه از من به ديگري منتقل مي شود.
۵. من در يك تعامل مداوم مورد شناسايي و باز شناسي ديگري قرار مي گيرم.
۶. رفتار من كه شكل دهنده تصور ديگري از من است در تعامل ميان اين دو به من شكل مي دهد.
۷. رفتار مسئولانه من نسبت به ديگري در واقع رفتاري مسئولانه نسبت به خود است.
۸. ميثم دوستت دارم. و تا وقتي اينجا برام ننويسي هيچ وقت ديگه نمی نويسم. يه چيزي هست كه بايد باور كني اونم اين مسئله اساسيه كه احساس طَرد شدن، ناديده گرفته شدن و كُلا به حاشيه رانده شدن انسان را به طَرَفِ رفتاري حُل مي ده كه.... قبول كن كه دو هفته گذشته فشار زيادي روم بوده....قبول كن كه كابوس كنكور و خوابگاه لعنتي و زندگي و......آستانه همه چيزمو پايين آورده. توجيح بسه. دوستت دارم همين.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 11:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
مانیفست شماره ان ام دادائیسم

:ما انسان های تنهایی هستیم که چیزی مثل لذت تنها در زجر مداومِمام تجلي مي يابد. اين يك گزاره تنها كه از سر درد در ذهن شكل گرفته باشد نيست. در واقع مي توانم بگويم كه اين عبارتي است كه در سال هاي گذشته هر كدام از كلماتش، زره زره در ذهن نويسنده به وجود آمده اند و بعد هر كدام به روش هاي گوناگون از واج هاي جدا جدا تا شكل گيري كلمه هايي كه در چارچوب قواعد هم نشيني معناي مشخصي را به خواننده منتقل مي كنند مسيري را پشت سر گذاشته اند كه با تامل در جملات پيشين وتوجه به حاشيه هايي كه در  ادامه براي توضيح آن آمده اند مي شود كشفِشان كرد... بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته اند چند ثانيه سكوت مي كنند. انگار با مسئله بغرنجي مواجه شده اند كه بايد براي فهميدنش چند دقيقه اي فكر كرد...:درست مثل اين كلمه یِ (انسان) كه هر كدام از ما در مكالمات روزمره مان به سادگي از آن استفاده مي كنيم؛ كلمه اي كه سال ها دغدغه یِ بزرگ متفكراني بوده است كه هر كدام بخشي از دانش و تجربه بشر را به ما منتقل مي كنند؛ يكي از چيز هايي كه مي شود به طور عمده در اين عبارت پيدا کرد استفاده یِ نويسنده از يك كلمه بسيار ساده است،  كلمه (ما) در ابتداي عبارت. براي روز بعدي كه در اين جا جمع مي شويم حتما در مورد اين كلمه، كار كرد وضرورت هايي كه استفاده آن در ابتداي عبارت دارد بحث خواهيم كرد...بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته بودند بلند مي شوند و در حالي كتاب هايشان را توي دست دارند هر كدام به جايي مي رود. بعضي ها هم تا آن جا كه مجال باشد يك ديگر را هم راهي مي كنند. امروز شصت و سه روز است كه اين ماجرا  ادامه دارد. حالا كه اين چيز ها را مي نويسم ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر است.  تقريبا مي شود گفت كه در جايي ميان شهر، تنها، پشت يك ميز قهوه اي رنگ نشسته ام و هي سعي مي كنم تا چيز هاي عجيب و غريبي كه روي كاغذ هاي زير شيشه براي يادگاري نوشته شده است هواسم را پرت نكند. يك شيشه كنياك سفارش داده ام و تا وقتي كه كاگر ساده سفيد پوشی كنياك و ليوان برايم بياورد احتمالا يك نخ سيگار كنت خواهم كشيد. اين روز ها بيشترين چيزي كه آزارم مي دهد صداي آرام و مردانه ايست كه آهنگ يك نواختي دارد و همه اش سعي مي كند تا از كنار هم چيدن كلمات بي معنايي كه در خود دارد معاني با شكوهي را به انسان منتقل كند. مثلا همين كلمه انسان را سعي مي كند چند بار پشت سر هم تكرار كند و اصرار دارد به ديگران بفهماند كه اصلا نبايد آن را به راحتي مردمان ديگر به كار برد. گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم كه اين صدا جهان پيرامونش را چطور مي بيند و اصلا چه طور در مورد من فكر مي كند وقتي كنار درياچه اي ايستاده ام و نقش صورتم در آب هي تكان مي خورد. يا وقتي سعي دارم زني را كه بسيار دوست مي دارم متقاعد كنم كه عشق بهانه ساده هم بستري است....: كنياك و ليوان شما، چيز ديگري لازم نداريد،  مثلا يخ يا چيز ديگري كه به هر حال ممكن است به آن نياز داشته باشيد....اين يك ديالوگ ثابت است که روزي چند بار آن را ميشنوم و هر بار با خودم فکر می کنم مثلا همين كارگر ساده اي كه الان كنياك و ليوان براي من آورد چطور مي تواند به تمام چيز هايي كه هر روز، چند بار ،حداقل به من، مي گويد فكر كرده باشد؟ بعد دستش را جلوي صورتم پايين و بالا می کند و در حالي كه ژستي نگران به خود گرفته صدايم مي زند، بعد من به طرف او مي چرخم و با خنده اي كه معلوم است از سر اجبار به لب آورده ام مقدار كمي يخ سفارش مي دهم. و او هر بار بعد از چند دقيقه مقداري يخ براي من مي آورد.  من  هميشه مقداري پول اضافه روي صورت حسابم براي او مي گذارم. او مردي است جوان با حدود ۱۷۵ سانتي متر قد و صورتی گرد و زيبا.لباس تميزِ مرتبي به تن مي كند و در اوقاتي كه بيكار است با يكي از دختران خدمتكار روي صندلي انتهاي سالن مي نشيند. اين دو نفر كلمات ساده اي به كار مي برند و از رفتارشان چنين بر مي آيد كه علايقي بيش از علاقه موجود ميان همكاران ميانشان وجود دارد؛ يك بار كه فكر مي كنم در باره مسائل خصوصي تري صحبت مي كردند ديدم كه دخترك در حالي كه اشك از چشمانش مي ريخت سرش را روي شانه هاي مرد گذاشت و مرد آرام گونه هاي خيسش را بوسيد. يكي از روز هايي كه اين جا بودم مردبعد از اين كه كنياك، يخ و ليوانم را آورد سرش آرام پايين آورد و گفت كه صاحب اين جا پولي را كه من براي او مي گذارم براي خودش بر مي دارد و خواهش كرد كه اگر قصد دارم دوباره اين كار را بكنم پول را به خودش بدهم. بعد از اين رويه هاي سابقمان تغيير كرد و بهانه اي پيش آمد تا اگر فرصتي داد با او در باره بعضي چيز هايي كه دوست داشت صحبت كنم. امروز روز پر كاري نيست و فرصتي پيش مي آيد تا درباره مسائلي كه مطرح مي كند چيزهايي بگويم. به نظر هم صحبت جالبي مي رسد. من سعي مي كنم وقتي دور ميز نشسته ايم و درباره موضوعاتي كه او ممكن است به آن ها علاقه داشته باشد صحبت مي كنيم طوري حرف بزنم كه صدايمان را بشنود و بهانه اي بدست بيايد براي صحبت كردن. او احتمالا اين ماجرا را فهميده و هر بار به بهانه تميز كردن ميز هاي كنار ما در واقع وارد بحث مي شود. اين طور به نظر مي آيد كه هم صحبتي ما شرايطي را پيش آورده است كه او وقت كم تري براي خلوت كردن با دوست دخترش پيدا كند. اين روز ها تمام وقتش را به صحبت كردن با من مي پردازد و بعد از پايان يافتن ساعت كار نيز به همراه من در خيابان هاي اطراف كافه به قدم زدن مشغول مي شود. انسان جذاب و قابل توجهي است و علي رغم سادگي ذهن و زندگي اش هم صحبت خوبي به نظر مي رسد. من چند ساليست كه نتوانسته ام با يك نفر انسان رابطه عاطفي محكم و پايداري داشته باشم. اين روز ها همه وقتم را براي مطالعه در باره موضوعاتي كه سال هاست ذهنم را به خود مشغول كرده است تلف مي كنم. محيط ساده و آرام اين جا اين امكان را به من داده است تا بيشتر اوقات روزم را در گوشه اي بنشينم و به كار هايي كه دارم بپردازم. همچنين دقايقي را به صحبت كردن با پسر جوان اختصاص مي دهم. اين قضيه تا چند ماه ادامه پيدا كرد و من هر  روز بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم كه بايد براي آن صداي آرام و ملايمي كه گفتم آهنگ خاصي در خود ندارد يك چيز تازه اي را تبيين كنم. چيز ساده اي كه شايد نتواند آن را هضم كند. هم نشيني بي معناي كلمات در يك شرايط ويژه ذهني عباراتي را خلق مي كند كه در ذهن ديگري معناي خودش را پيدا مي كند. در واقع شايد باید براي او مي گفتم كه معنا، درواقع وجهي از تخيل است كه ذهن بسته به محتوايش آن را هربار كشف مي كند. اما خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم بايد به دلايل بيشتري براي توضيح دادن اين مسئله استناد كنم چرا كه لازم بود تا ذهن هاي پيچيده اي را كه معناهاي متفاوتي از بيان ساده كلماتم مي فهميدند قانع كنم. و دوباره خودم در گير پيچيدگي عجيب و غريبي مي شدم كه نمي شد از آن دست برداشت. يادداشت هايم را برداشتم و در حالي كه به طرف خانه مي رفتيم كلمات بي معنايي را در ذهن مرور كردم. ساده گي زندگي بيش از اين كه به نظر بيايد چيز دوست داشتني و ار آن مهم تر آرامش بخشي است يك واقعيت غير قابل انكار است؛ چنان كه تنها كافيست به پيچيده ترين متون بدست آمده از گذشتگان نگاه كنيد تا ببينيد كه ....بعد همینطور كلمه ها را بدون اين كه فكر كنم كنار يكديگر گذاشتم و ديدم كه هيچ معناي مشخصي نمي شود از توي آن ها بيرون كشيد. ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود كه به خانه رسيدم. خورشيد غروب كرده بود من داشتم كورمال كورمال وارد آپارتمانم مي شدم. باد شديدي مي وزيد هوا تاريك بود. ناگهان پايم از روي پله آخر لغزيد و تمام كاغذ هايم توي باد پخش شدند. حتي يكي از آن ها را نمي شد از توي باد جمع كرد بعد. بلند شدم و آرام از پله ها بالا رفتم. چراغ را كه روشن كردم.شيشه كنياك و ليوان پر از يخم را كه پسرك روي ميز گذاشته بود برداشتم. جرعه اي نوشيدم و آرام به خواب رفتم.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 13:40 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
یک ...دو...تا هیچ جا

صدای عجیب - غریبی از توی زیر زمین، هر شب درست ساعت هشت و سی دقیقه شروع می کند به گز کردن فضا های خالی خانه، تلفن پنج بار صدا می کند و پنجره اتاق عمه هر دفعه به صورت غیر منتظره ای باز و بسته می شود...چهار بار، پرده اتاق تکان می خورد و توی تاریکی این طور به نظر می رسد که با هر بار بسته شدن پنجره، پرده به طرف من کشیده می شود و بعد از آن وقتی که پنجره باز می شود پرده سر جایش بر می گردد و آرام می گیرد....مثل وقتی که نرگس نفس می کشید. هر بار با پُر شدن ریه هایش  از هوای تازه یقه نازک لباس  زیر مانتویش به طرف خیابان کشیده می شد و بعد با هر بار باز دم سر جایش بر می گشت. من که همیشه رو به روی او می نشستم احساس می کردم  با هر بار نفس کشیدن بخشی از لایه های رویی تنم را می بلعد... این جا خانه عمه من، خانم صادقی باید باشد! حداقل در اولین نامه اغی که از طرف این زن به دستم رسید این طوری نوشته شده بود...: برادر زاده عزیزم امروز بعد از ظهر خودروی سیاه رنگی در مقابل دانشگاه منتظرِ تو خواهد بود. به همراه خانم سیاه پوشی که به تو معرفی می شود به خانه من بیا. تو را برای مدت زیادی در انتظار نخواهم گذاشت. قربانت خانم صادقی.... بعد من به همراه خانم سیاه پوش به این جا وارد شدم. خانه ای بی نهایت بزرگ با سالن های پیچ در پیچ و باغی بزرگ که تقریبا در ۱۵ کیلومتری شهر قرارگرفته است. خوب که فکر می کنم همه چراغهای این خانه از روزی که واردش شده ام خاموش بودند و من هیچ وقت نتوانستم از توی پنجره اتاقم ته باغ را ببینم. الان درست یک ماه از تعطیلات دانشگاهی را پشتِ سرگذاشته ام.
 چیز عجیب دیگری که باید به آن اشاره کنم میزان شناخانتیست که خانم صاحب خانه از علایق من دارد. توی اتاقی که برای من در نظر گرفته شده قفسه های جداگانه ی کتاب وجود دارد. رمان های خوبی که به دقت کلاسه بندی شده اند. قفسه اول با مجموعه ای از رمان های بزرگ روسی آغاز شده و بعد از آن مجموعه ای از نوشته های بزرگ ادبیات فرانسه در ادامه اش چیده اند؛ این سلسله نهایتا به مجموعه ای از نوشته های آمریکایی ختم می شود. و از همه جالب تر اینه که در ابتدای همه آن کتاب ها این جمله عجیب نوشته شده است....: من مجموعه ای از کلمات بی معنایی هستم که هم نشینی معنا داری پیدا کرده اند. برای مردی که هست، که نیست!...بعد تاریخ روزی که برای اولین بار کتاب منتشر شده است را زیر این جمله نوشته اند. از آن جایی که هر کدام از این کتاب ها با خط متفاوتی نوشته شده احساس می کنم که نویسنده شخصاً آن را برای من امضا کرده باشد. شاید هم برای یک نفر دیگر! مردی که هست، که نیست.
روز های اول
خانم سیاه پوشی که توی سطر های اول نوشته نشسته است، بدون این که مزاحمت خاصی برای من ایجاد کند به اتاقی می رفت و بعد از چند ساعت، همیشه راس ساعت ۱۴.۴۴، خانه را ترک می کرد. ساعت تنها چیزی است که این جا هیچ گاه از چشمان آدم پنهان نمی ماند. چون تقریبا همه جای خانه ساعتهای مختلفی هست که هر بار به تو نشان می دهند درست در چه موقعی از روز هستی. الان درست یک ماه و ۱۷ ساعت است که من این جا وسط خانه بزرگی سرگردانم....روز سوم وقتی از خواب بدار شدم متوجه شدم که یک نفر آرام وارد اتاق شده است، در های پنجره را که دیشب به هوای باد خنک شامگاهی باز کرده بودم بسته و زیر سیگاری مستطیل شکل و خاکستری رنگ مرا خالی کرده و بعد ازآن، درست پیش از بیدار شدنم از اتاق خارج شده است. همچنین تغییرات دیگری در اتاق من اتفاق افتاده بود که گیجی مرا افزوده می کرد. مثلا یک بطری کنیاک نصفه کاره در گوشه میز مطالعه ای که تقریبا در همه اتاق های خانه وجود دارد گذاشته بودند و دو گیلاس که یکی از آن ها نیمه کاره بود در کنار صفحات مچاله شده دفتری که روی زمین افتاده بودند در اتاق دیده می شد که پیش از این  آن جا نبود. من که از تاریکی شب می هراسیدم و از صدای خارج شدن زن از اتاق کنار تقریبا خواب شبانه ام پریشان شده بود  آرام آرام بلند شدم و به سراغ کاغذ های مچاله شده رفتم. مجموعه ای از نوشته های منقطع که هر بار به طور ناشیانه ای خط خطی شده بودند و انگار یک نفر با بی حوصلگی آن ها را پاره و از پشت میز به گوشه ای پرت کرده بود. بوی عطر مردانه ای هم در گوشه ای از اتاق پیچیده بود که مطمئن بودم مال من نیست. چون اصلا به خاطر نمی آورم هیچ گاه از عطر فرانسوی استفاده کرده باشم، و در این خانه هم هیچ مرد دیگری نبوده است. با خودم فکر کردم که حتما دیشب بعد از این که به خواب رفته بودم  کسی- شاید مستخدم خانه -که فقط شب ها برای سر و سامان دادن به اوضاع به هم ریخته می آمده است- به اتاق خوابم آمده تا به هم ریختگی اتاقم را سر و سامان بدهد. شاید دیشب پس از آن که بر سر یک نفر روسپی در کافه های پایین شهر زد و خورد مفصلی کرده شیشه کنیاکش را برداشته و بلافاصله به خانه عمع ام آمده برای انجام وظایفش؛بعد هم که وارد اتاق شده از روی استیصال و عصبانیت پشت میز نشسته و شیشه کنیاکش را از کیف چرمی سیاه رنگی که همواره به همراه دارد بیرون اورده تا جرعه ای بنوشد. بعد دفتری را که احتمالا  ماجراهای شبانه اش را در ان ثبت می کرده بیرون اوذرده تا ماجرای دیشب در میخانه های پایین شهر را بنویسد. از آن جایی که انسان وقتی در میانه مستی و عصبانیت گیر افتاده نمی تواند تمرکز داشته باشد، مرد کاغذ های زیادی را پشت سر هم نوشته و چون ماجرای رضایت مندی از آن بیرون نمی امده است صفحه های نیمه کاره را از دفتر جدا کرده و با عصبانیت به طرف من پرت کرده. بعد از مدتی، درست وقتی که می خواسته از زیر زمین وسایل کارش به اتاق من بیاورد به هر دلیل در ان جا زندانی شده و شاید این صدا های عجیب و غریبی که از توی زیر زمین می آیند اصلا تلاش های آن مرد بیچاره باشند برای نجات یافتن. از آن جایی که این ماجرا اصلا برای من نمی توانست مهم باشد با بی حوصلگی بلند شدم و به طرف دفتری رفتم که روی میز قرار داشت. مجموعه بی معنایی از نوشته هایی که بیشتر شبیه تلاش یک نفر نویسنده تازه کار بود برای نوشتن خاطرات من. جالب این جا ست که دست خط نویسنده شان شباهت زیادی با نوشته ای داشت که در صفحه اول کتاب های من ثبت کرده بودند. شاید این فرصت مناسبی بود برای این که بتوانم از ماجراهای عجیب و غریبی که این روز ها داشت اتفاق می افتاد سر در بیاورم، به همین دلیل بلند شدم و به سرعت در اتاقم را قفل کردم. بعد برگشتم پشت میز و و از ابتدای دفتر شروع کردم به خواندن. چیز های بی معنی وپراکنده ای بود که من اصلا از آن سر در نیاوردم، فقط می تواتم بگویم مجموعه ای از کد ها و نشانه های عجیبی بودند که بعضی مربوط به من می شد؛ بعضی از آن ها را پیش تر می دانستم، از بعضی دیگر سر در نمی آوردم. بیشتر شبیه پیش گویی هایی در باره آینده من بودند. تنها یک چیز عجیب در آن وجود داشت که می شود گفت  معنای مشخصی می دهد، چیزی که برای من بیشتر شبیه یک کابوس بود...: روز چهارم وقتی مرد روبه پنجره داشت باغچه را تماشا می کرد،  زن- که لباس سیاه زیبایی به تن کرده بود- وارد اتاق شد و آرام روی تخت نشست. آخرین پک های سیگار را که زد، درست پیش از خاموش کردن سیگار نفس عمیقی کشید و به همراه دود غلیظی که محکم به درون کشیده بود بوی عطر تازه ای را حس کرد. آرام چرخید و  زن را دید که به او خیره شده است. چشم های سیاه و درشت دختر، دکمه های سیاهی که انسان را در ترکیب تاریکی اتاق و لباس بلند دخترک به خود متوجه می کرد، چاله های بزرگی که انگار در میان گردی سفید رنگی گذاشته شده بودند تا سرمای پیرامونشان را عمیق تر نشان بدهند.سیگار خاموش نشده را محکم توی زیر سیگاری خاموش کرد و بی توجه به حضور زن به طرف میز کارش حرکت کرد. شیشه کنیاکی را که تقریبا به نیمه رسیده بود برداشت، گیلاسی برای خود ریخت و بعد گیلاسی را برای زن. به طرف دختر حرکت کرد، گوشه ای از تخت نشست و در حالی که به دیوار تکیه می داد گیلاس را به دست دخترک داد....: متوجه نشدم کی وارد شدی. داشتم به تاریکی باغچه نگاه می کردم و سعی می کردم ببینم به کجا ختم می شود. بعد نفس عمیقی کشید و رو به دختر چرخید، طوری که انگار می خواهد چیز مهمی را با او در میان بگذارد. احساس سگی را داشت که چند روز در تاریکی به سر برده است و حالا روشنایی چراغی، هر چند سرد و لرزان او را به هیجان واداشته است...: از وقتی که به اینجا آمده ام هر روز مثل دیوانه ها به این چیز ها فکر می کنم. به علاوه که صدا های توی زیر زمین این ایده احمقانه را منتقل می کنند که این جا درست همان خانه ارواح است و من توسط یکی از شرور ترین آن ها به این جا منتقل شده ام. حتی به این هم فکر کردم که تو می توانستی فرشته مرگ من باشی و این جا در واقع همان جهان میان آخرت و دنیاست که مسلمانان به آن برزخ می گویند. جایی برای صبر کردن و منتظر ماندن که در آن همه چیز خنثی است. نه عذابی و نه پاداشی. چندین بار خواستم این چیز ها را با کسی در میان بگذارم اما اصلا فرصتی پیش نمی آمد.... بعد در حالی که سنگینی اش را از روی تخت می کَند تا به به دیوار پشت سرش تکیه کند به دیوار خیره شد...: فکر می کنم حتما باید به یک نفر روان پزشک یا روان شناس مراجعه کنم.... زن که گیلاس کنیاکش را یک نفس بالا کشیده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرکت نرم ران های دختر نگاهش را از  سکون و یک دستی دیوار منحرف کرد. این شاید همان چیزی بود که مرد برای رها شدن از تصوراتی که هر روز آزارش می دادند به آن نیاز دارد. احساسی که حرکت کردن یک نفر موجود دیگر در این خانه به او می دهد می تواند فرضیه های پیشینش را باطل و او را از چند چیز مطمئن کند....: اما حالا که می بینم یک نفر انسان دیگر هم این جا هست که راه می رود، می نوشد و احتمالا می تواند صحبت کندتصورات بیمار گونه ام از جایی که در ان هستیم تا حدی تضعیف می شوند. راستی اسم شما را ....پیش از این که جمله اش تمام شود دختر که پنجره را بسته بود به سمت او چرخید...: زن، این چیزیه که می تونی باهاش منو صدا کنی.... بعد آروم کنار مرد نشست و در حالی که به نرمی روی تخت لم می داد دستش را روی لبهای پسر کشید....از این جا به بعدش را ننوشته بود و من هر قدر سعی کردم نتوانستم چیزی در مورد اتفاقی که افتاده بود به یاد بیاورم. مثل این که قرار بود از این به بعد اتفاقات عجیب دیگری نیز در این خانه بیافتد. چطور می توانستم دختری که تا حالا بیش از چند کلمه با من صحبت نکرده بود لمیده روی تخت خودم احساس کنم. اصلا چرا باید این کار را می کرد. اصلا چرا فکر می کنم این ماجرای من و همان خانم سیاه پوشی است که چند دقیقه پیش خانه را ترک کرد؟ می دانستم که او دختر عمه من نیست. اگر این طور بود حتما خانم صادقی در نامه اش می نوشت که دخترش در انتظار من خواهد بود و ضرورتی نداشت که از کلمه خانم برای معرفی او استفاده کند. به هر حال من هنوز هم سر در نمی آورم. بعد بی اختیار دستم را دراز کردم و جرعه ای از کونیاک توی شیشه را برای خودم ریختم و بالا رفتم. بعد از آن سیگاری کشیدم و سعی کردم ذهنم را روی اتفاقاتی که تا امروز برای من رخ داده است ،متمرکز کنم. در نهایت چیز مشخصی به خاطرم نیامد. تصاویر مبهمی از ورودم به خانه ای که بزرگ است و تاریک و فقط از روی ساعت های بی شماری که همه جای آن بود می شد فهمید در چه وقتی از روز هستیم.  به هر حال بعد از گذشت چند ساعت بی خیالِ قضایایی که اتفاق افتاده است دستم را روی سرم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم، انگار همه چیز هایی که در موردشان فکر کرده بودم به همراه ملوکول های هوا از تنم خارج شدند. بلند شدم پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.  ساعت 21.26 بود که از اتاق کناری صدای موسیقی آرامی تو در توی خانه را پشت سر گذاشت و انگار که سنگینی لذت آوری را حول داد توی اتاقی که من نشسته بودم. احساس می کنم جایی آن را شنیده ام. از آن دست موسیقی های است که می شود با آن آهسته رقصید و بعد آرام یله شد توی بغل کسی که با تو می رقصد و او را بوسید و به طرف تختی هدایت کرد که در انتظار سنگینی اندام سبکبار انسان اند. صدای زنگ های ساعت 6 بار میان من و لذت لزجی که دچارش شده بودم نواخته شد. به کشیدن سیگار هر چند دقیقه عادت کرده بودم. درست مثل کسی که سال هاست این کار را می کند. بعد از این بود که- در فاصله آن شش ضربه و روشن شدن سیگار- دختری که انگار با فاصله کمی از زمین قدم بر می داشت وارد اتاق شد. لباس سیاه بلندی پوشیده بود و چشمان سیاه و سردی داشت. کنار تخت نشست و پیش از این که بخواهم حرفی بزنم لب های خشکیده ام را بوسید. بعد من را از روی تخت بلند کرد و تن کوچکش را آرام حرکت داد. یک ساعتی با هم رقصیدیم. بعد خودش را ول کرد توی اغوشم و برای چندمین بار من را بوسید. و بعد به طرف تخت رفت. چیزی شبیه پرواز بود با کایت دست سازی که انگار برای من ساخته بودندش....علی رغم کوچکی اندام زیبا و یخ کرده اش همه مرا در بر می گرفت. می توانم بگویم جسم این زن از چیزی ژله ای شکل، از ماده ای لزج، ساخته شده بود که میل زیادی به پوشاندن من داشت. من را با خود می پوشاند و تمام شب جریان خون توی رگ هایم را با حرکتی که در تمام تنش وجود داشت تنظیم می کرد. من وارد کش مکش زجر آوری شده بودم با موجودی گه هر بار بیشتر می شد و انگار قصد نداشته بگذارد هوای بیرون از او به من برسد. هر بار سعی می کردم حرکتی کنم ، دنباله های برهنگی اش وجودم را می پوشاند و سرمای عجیبی که به من منتقل می کرد امکان حرکت دوباره تن را از من می گرفت. من خشک می شدم و تلاش دوباره ای را برای بیرون رفتن از این چیز چسب ناک آغاز می کردم و هر بار بیشتر تلاش می کردم کم تر موفق می شدم. تا این که به طرز خارق العاده ای سراسر وجودش را لرزید،درست مثل بید های جوهان و کوچکی که اولین باد های پاییزی را تجربه می کنند. سرتاسر وجدش شروع به لرزیدن کرد. بعد حرکت مداومش متوقف شد و آرام روی تخت دراز کشید. بلند شدم و در حالی که سیگاری روشن می کردم دو گیلاس کنیاک خنک برای خودمان ریختم. گیلاسش را لاجرعه بالا رفت و بعد خوابید. در حالی که از پنجرهد به باغ خیره بودم. صداهای عجیب و غریبی شنیدم که از زیر زمین به گوش می رسید اما این بار آرام تر؛ انگار یک نفر داشت با خودکار چیز تازه ای می نوشت. درست مثل وقتی که شاگرد اول ها دارند پاسخ های سوالات امتحانی را می نویسند. بعد بوی عطر مردانه ای در تمام اتاق پیچید و ساعت دو بار نوخته شد. نسیم خنکی از پنجره فضای اتاق را تازه کرده بود و من به باغچه ای فکر می کردم که تاریک است و مردی که هست. که نیست!

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 11:25 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم آذر 1386
یک....دو...تا من که بی نهایتم

داشتم سعی می کردم یه اسم خوب برای این نوشته پیدا کنم بعد شروع کردم به نوشتن...یک....دو ...تا من که بی نهایتم هم اگر بتوانی بشماری باز عدد های تازه ای هستند که شمرده نشده می مانند. اصلا خصوصیت ریاضیات این است. خصوصیت هر قرار داد ذهنی، راستش را بخواهید خصوصیت ذهن این است که بی نهایت ابهام را می شود در آن جای داد. اصلا اگر قرار نبود تخیل کنیم، خیالاتی بشویم و بعد فکر کنیم که خیالاتمان قوانین ثابت طبعت اند که نمی شد زندگی کرد واقعیت این است که جهان ماده یعنی جهانی  که خلق شده است توسط دیگری جای زیستن نیست. جای خوبی برای زیستن نیست و باید خیال بافی های جدیدی را برای حرکت همیشه اش خیال کرد. می خواستم این جمله ساده را بگویم که هر کدام از شما که دارید می خورید و پس می دید یک دنیای تازه اید در دنیای کهنه دیگری. اسیر جهنم دیگری بودن شما را به هر چیزی تبدیل می کند به جز خود....آگاهی ِ سیالی که زیر مانتو و شلوار و کت و روسری و برای پسر ها هم که گفتن تدارد جریان دارد. چیزی که من از شما می خواهم.
--------------
پ.ن:
۱. جنبش دانشجویی یعنی شوخی کردن دانشجوا و پلیس با هم. یعنی دانشجو ها شوخی شوخی فحش می دند و پلیسا جدی جدی می گیرندشون.
۲. دلم می خواد تو چند جای تاریخ بودم"۱. می ۱۹۶۸ پاریس. ۲. انقلاب اسانیا قبل از فرانکو. ۳. جنبش مشروطه ایران تبریز. ۴. سیاهکل. ۵. انقلاب فرانسه اوایل قرن ۱۸.
۳. کجا می تونم یه آدم پیدا کنم؟

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 16:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
توهم
نا امیدی بی پایان انسان را ترترکردنی از این دست دوا نمی شود. تمام
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 16:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
کلمه

آیا باید هنوز چنان زندگی کنم که پدرانم- مردان خشنی که هنوز سنگینی قدم هایشان بر گرده مان می زند-  می خواستند؟
پاسخ این سوا
ل شاید در تصوری که ما از میرایی یا نا میرایی پدرانمان داریم نهفته باشد. در این عقیده که ایشان مردگان امروزند و یا زندگان جاودان جاری در همیشه. من به این سوال یک جواب مشخص دارم. نه! درست از ان گونه که شاعر گفته بود. مردی که از فرو رفتن دم می زد. و آن گاه در جریانی قرار می گیرم که پر است از تناقض. جهان انسان مدرن؛ جهان بی قرار ذهن در احاطه زیست جهان های تا بی نهایت جاری، تا بی نهایت متمایز.زیست جهانهایی شکل گرفته برمبنای تخصص،زیست جهان گوناگون با کارکرد های نا معلوم و کاملا جدای از هم.
آیا باید- چنان که توصیه می کنند در چارچوب یک سری قرار مشخص انسانی که پیشینیان 
به عنوان قرار های منطقی تئوریزه کرده اند عمل کنم. چنان که کنشی معطوف به هدف، یا در بدترین حالت ارزش داشته باشم؟ آیا باید به منطق جهان بیرون از من گردن بنهم به بهای بهرمندی از آرامش که مذهب کامل ترین نمونه آن را ارائه می دهد؟ جواب من به این سوال نیز چونان سوال گذشته است که این جهان نیمی ننگ نیمی نام کفایت بی قراریم را نمی کند.
اما جهان دیگری هست که من می سازمش. جهانی که مبهم است، جهانی که در حال شکل گیری است جهانی که رو به جلو و همواره در حرکت است نه در چرخش، نه به سوی مقصدی، که تصور مقصد خمودگی به بار می آورد. جهانی که به یک چیز نیاز دارد، انسان.

 

 

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 17:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه ششم آذر 1386
--------------
----------------------------
-------------
------------------
-------------
--------  ---------  ---------- -
------------------------
-------
--------------
----------
------
فکر کم امروز هوا بهتر است. ار ها همیشه تحت تاثیر سرما کرخت می شوند.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 18:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
هنگ دوباره یه مشت گوشت و رگ
دوباره هنگ کردم. آدما موجودات غیر قابل تحملی اند. این چیزی که زندگی یِ هر روزه بنا داره بهم بفهمونه. اما من احمق تر از این حرفام. همه چی تغییر می کنه!
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 16:22 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم آذر 1386
مردانگی(تجربه ابتدایی مرد بودن برای انسان ایرانی)
اتفاق بی خودیه بلوغ....وقتی نمی تونی تنتو با کسی قسمت کنی که فکر می کنی لیاقتشو داره....اون وقت توی اتاقت وقتی در رو قفل کردی و همه خوابند تصورش می کنی و می خوابی توی تختی که اون برهنه_من ترجیح می دم نیمه برهنه باشه_ دراز کشیده و منتظر تو ِ بعد آلت تناسلیتو که داغ شده و می دونه که قراره بالا بیاره می گیری تو دستت و خیره می شی به زنی که دوستش داری؛ دستت شروع می کنه به لرزیدن...سرتو به صورتش نزدیک می کنی و نفستو هول می دی روی پوست نازک صورتش  همون طوری که دستت داره کشاد تر می شه و نفسات به شماره می افته لبتو می بری زیر گردن دختر و بعد آروم آروم در حالی که بوش می کنی و دستت آهسته پایین و بالا می شه از گردنش می آی بالا به طرف صورتش.....بعد گردنتو کج می کنی و به لباش خیره می شه........دستتو و هر بار که بالا می اری دور آلتت می چرخونی بعد دوتایی تون صورتتون و به هم نزدیک می کنید و در حالی که محکم دستتو فشار می دی لبتو می ذاری روی لب دختر مورد علاقت و انقدر می خوریش که دستت پر از گرمای سفید رنگی می شه که اگه کمی دیر تر از جلدش می پرید بیرون، فرصت می کردی تا سینه های داغ دختر رو ببینی....صبح که از خواب پا می شی درد بدی توی زانو ها و کمرت احساس می کنی....تخت لک گرفته و تو بی حوصله ای بعد از چند ماه اتاق تو پر می شه از لکه های گرم و موندگاری که نشون می دند دیشب یه رابطه عاشقانه ناب رو تجربه کردی.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 17:23 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم آذر 1386
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

خانم وکیل هر صبح با عجله استکان چاییشو هورت می کشید و در حالی که به در بسته آقای نویسنده نگاه می کرد کیف سیاه و چرمی بزرگی که ماجرای مردم و توش انبار کرده بود به دوش می گرفت و می رفت بیرون از خونه. احتمالا سر راه نگاه معنا داری به در نیمه باز آپارتمان خانم همسایه می انداخت، بعد سرشو از روی عصبانیت تکون می داد و با عجله از پله های پایین می رفت. صدای قدمای تند و محکمش تو مغز آپارتمان می پیچید. خانم سرآیدار هر روز درست نیم ساعت قبل از اینکه خانم وکیل درب ورودی آپارتمان رو باز کنه باغچه های حیات و آب یاری می کرد و درست هر وقت خانم وکیل رو می دید به یه بهونه ای صورتشو می چرخوند تا نگاش توی چشم دختره هرزه ای که چند ماهی با یه مرد غریبه زندگی می کرد نیوفته و مجبور نشه بهش سلام کنه...روزای اولی که اقای نویسنده به خونه خانم وکیل اومده بود نگاه خانم سرآیدار براش سنگینی غیر قابل تحملی رو تحمیل می کرد اما این روزای آخر این نگاه ها تبدیل به چیز بی ارزشی شده بود که خانم وکیل باید از کنارش رد می شد؛ درست مثل آقای نویسنده که حالا دیگه تبدیل شده بود به موجد بی مصرف و درواقع سرباری که خانم وکیل دیگه نمی تونست بهش توجهی بیشتر از گرامافون مضحک گوشه پذیرایی داشته باشه. هر روز بعد از بسته شدن در حیات صدای ترمز خودرویی می اومد که خانم سرآیدار حدس می زد یکی از اون شاستی بلندایی که معمولا خانمای بالای شهر سوار می شند. اگه حتی می تونست یک کلمه با خانم وکیل صحبت کنه حتما ازش می خواست به این مرتیکه تازه به دوران رسیده رسیده که هر روز می اد جلوی در خونه و سوارش می کنه بگه لااقل یه طوری ترمز کنه تا همسایه ها اون موقع صبح از خواب بیدار نشند. به هر ترتیب خانم وکیل بدون این که حتی پیغامی روی میز کنار تخت آقای نویسنده بذاره خونه رو ترک می کرد و شب وقتی بر می گشت یه راست توی اتاق کارش مشغول بررسی نامه اعمال مردم بی چاره می شد. مردمی که چشم امیدشون به افاضات یک نفر زن بود تا حقی را که فکر می کردند زایل شده باز پس بگیرند.
--------------------
اون روز خانم وکیل وقتی وارد دادگستری شد تا برای دفاع از موکل تازش وارد جلسه دادگاه بشه چند تا از مامورای شهربانی رو جلوی در دادگاه دید که با یه پرونده قرمز منتظر اون بودند. خانم وکیل که چند دقیقه ای زود تر از آغاز جلسه به دادگستری رفته بود بی اعتنای به مامورین وارد اتاق آقای قاضی شد. و شروع کرد به بررسی نت هایی که دیشب تهیه کرده بود....بعد از دقایق نه چندان کوتاهی آقای قاضی وارد اتاق شد در حالی که مامورن شهربانی پشت سرش حرکت می کردند. خانم وکیل که به نشانه احترام از روی صندلیش بلند شده به طرف قاضی رفت. مامور شماره یک ایستاد و روبه خانم وکیل پرسید: آیا شما خانم وکیل هستید؟ خانم وکیل با تومانینه خاصی که همیشه از او انتظار می رفت پاسخ داد. نه! من زهرا هستم زهرا.....مامور شهربانی به خانم وکیل اجازه نداد تا اسم فامیلش را بگوید و حکم جلب او را به آقای قاضی تقدیدم کرد. سپس آقای قاضی رو به خانم وکیلچرخید و با حالتی از تاثر گفت: متاسفانه خانم وکیل ماموران شهربانی حکم جلب شما را دارند و در واقع من ناگزیر از برگزاری جلسه دادگاه بدون حضور شما هستم. از شما تقاضا می کنم با سعه صبر به همراه مامورین جلسه دادگاه را ترک کنید. خانم وکیل سعی کرد تا از محتوای نامه ای که مامور شهربانی به همراه داشت موارد اتهام خود را بررسی کند. در حالی که نشانه های تاثر و استیصال در چهره اش موج می زد برگه ای را که از مامور شهربانی گرفته بود مطالعه کرد....سرکار خانم وکیل شما به اتهام قتل یک نفر نویسنده که در چند ماه گذشته به دلیل جنون آنی در تیمارستان مرکزی شهر تحت درمان بوده است بازداشت هستید.
-----------------
پ.ن:
۱.می دونی خانم محترم همه آدمایی که توی زندگی نکبت من بودند همیشه من و از چیزی که می خواستم محروم کردند از او چیزی که حق داشتنش و داشتم . همه آدمایی که اومدند تو زندگیم از من خواستند موجود سطحی و بی خاصیتی باشم بعد به موجود عوضی دیگه ترجیحم دادند یه مدت قر و غمیش اومدند و بعد محترمانه من و پیچوندند. اگه بهم می گفتند بی رودر بایسی که حوصلمو ندارتند بهم بر نمی خورد ولی اینطوری منو به لجن کشیدند. من دارم عادت می کنم. بگذریم. خانم محترم.
۲. لعنت به ازدواج، دولت، مذهب، عرف، به امر بیرون از ذهن، به دنیای واقعی، لعنت به مذهب و خانواده که منشا هر جور فساد قابل تصور اند.
۳.من هیچ گناهی نکرده بودم فقط می خواستم به قراردادم به تعهدم به حرفی که یه نفر گفته بود پای بند باشم...لعنت به من که مواظب دور و بریام نیستم...می دونی خرفت بودنم خوبه والله ما که نتونستیم...قصه تکراری من و آدمایی که می اند حرفایی که نزدم و می شنوم چیزایی که نیست ولی می سازند بهتره خفه شم....این شاید انتخاب خوبی باشه برای کسی که لیاقات و شایستگی و به قول فیلسوفای کلاسیک فضیلت لازم و نداشته و باخته به کسی که همه اینا رو یه جا تونسته درست کنه.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 19:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام آبان 1386
کلیشه های تجربی
 

کلیشه های تجربی رو می شه از کافی شاپ های زیر تهیه کرد. البته فکر می کنم این چند جا محیط خوبی برای نشستن و گپ زدن باشند. یه محیط پر چیزای خوب.
کافه شوکا: خیابان گاندی. بازار گاندی، طبقه بالا.
کافه ری را: بازار بزرگ میرداماد طبقه هم کف.
کافه اپرا: روبه روی پارک ملت، برج ملت، طبقه زیرین، روبه روی گردباد.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 11:11 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
تر تر((بارون با صدای باد شکم)
این طور به نظر می رسه که هر آدمی لاجرم به یه دستگاه برای تعریف شدن نیاز داره. یکی از بچه های دانشکدمون(هستی) بعد از این که تونست از فضای نا امیدی و افسرده حاکم به ذهنش بیاد بیرون بدن تامل رفت سوسیالیست شد. وقتی ازش پرسیدم چرا گفت نمی خواد مثل من عمرشو تلف چرت و پرتایی مثل فرد و ضمیر مقدس من و قدرت من و غیره کنه. به یه دستگاه نیاز داره تا تعریف شه....جالبه.....شایدم نه. مذهب یا یه ایدئولوژی که حکم مذهب برای آدم و داشته باشه. چیزی که ارزش فدا کردن جون و داشته باشه. چیزی که توش تعریف بشی.....طبقه بندی بشی.....معنا پیدا کنی...حالم داره به هم می خوره می خوامب الا بیارم...می خوام این ترتر کردنا رو تموم کنم. ما گناهکاران اجتماعی هستیم....همیشه سایه گناهی که دیگران فکر می کنند کردیم یا در معرض انجام دادنش هستیم ما رو تعقیب می کنه....همیشه قضاوت می شیم...دلم یه تن می خواد...تن یه آدمی که فکر نکنه به هیچ چی فقط حس کنه...دلم یه آدم واقعی می خواد که تعریف نداشته باشه...که بی هوا بذاره تو بغلش دراز بکشم...در گوشش حرف بزنم....دلم می خواد زندگی کنم....دلم می خواد......حرف از مردن هم نمی زنم چون.....اصلا بی خیال بگذریم....
------------
پ.ن:
۱. می دونم خیلیاتون فکر می کنید اینا حرفای یه پسره که آلت تناسلی بی قدرش زده زیر گلوش و نمی دونه چیکار کنه.
۲. می دونم که اگه قضاوت نکنید احساس بی هودگی می کنید. می دونم برای این که قضاوت نشید در مورد دیگران قضاوت می کنید.
۳. می دونم که شما آدمای خوبی هستید. می دونم که آدمی هستم پست و نا بخشوده.
۴. از هیچ آدمی هیچ انتظاری ندارم.
۶.زنده باد من.
۵. ............................./
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 14:8 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
اشتباه1
کتاب کلیشه های تجربه ای که مجموعه ای از داستانکای این وبلاگه با تصویر سازی قشنگ ایلیا تهمتنی به چاپ رسید. فروش اینترنتی کتاب با تخفیف برای خوانندگان وبلاگم از امروز شروع می شه. کسایی که علاقمندند کتاب رو داشته باشند با این شماره تلفن از روز یکشنبه تماس بگیرند.
۰۹۱۲۷۳۴۷۲۵۲
--------------------
روزای بعد تصویر رو و پشت جلد رو حتما همین جا می گذارم.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 9:20 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم آبان 1386
شاشیدن
برای اینکه از جهان پیرامونمان بنویسیم...جهانی که به تخیل راه نمی دهد و انگار ماشین زنگ زده ایست که سال ها روغن کاری اش نکرده اند. برای این که قضاوت نشویم...برای این که بتوانیم بی خیال گناه- مفهوم ساده زندگی- هوار بکشیم و آسوده در بی کرانگی ذهنمان پرسه بزنیم برای این همه چیز ساده...برای فقط زنده بودن همیشه باید بجنگبم.
----------------
۱. تف به من اگه این تر تر کردنا رو به جای نوشته درست و حسابی به خواننده درست و حسابیم بدم که بخونه.
۲. آقای نویسنده لم داده گوشه اتاق....تکیش به دیواره و هنوز داره به.
۳. هنوز بوی جنگ می آد.
۴. این پست رو برای این نوشتم که مرز های میان مردن و زنده بود........بگذریم. آدم ضعیفی که نمی تونه تخیل کنه با مرده فرقی نداره.
------------------
بین ما هیچ چیز واقعا انسانی نیست. تقریبا باید برای همه ما ابراز نگرانی کرد. حیات نباتی انسانی که نمی سازد تقریبا./.........
بگذریم از من که هیچ..............

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 9:52 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
تر تر ترمز
تمام شدم.....فعلا همین.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 12:41 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم مهر 1386
بیماری
بیماری عجیبی دارم. احساس مداوم سرگیجه و اختلال در سیستم های عصبی ام. شاید چیزی شبیه به درد در ناحیه تحتانی سر باعث شده است که امکان بررسی دقیق تر مسائل پیرامونم را از دست داده باشم. هی فکر می کنم که این اتاقی که بسته است که چند هفته ایست کسی برای چند لحظه کوتاه هم شده داخل آن نیامده است همه سهم من از جهان انسان های واقعی است. حس عجیبی دارم درست مثل این که هر روز کاسته می شود از وجودم. این درست به این معناست که هر روز کوچک تر از قبل می شوم. شاید درست مثل مردی که آلمادوار به تصویر کشیده بود. ماجرای سیاه و سفید عشق مردی به یک نفر خانم شیمی دان که سعی می کرد دوایی برای چاغی پیدا کند. معجونی بدست اورد که مرد آن را سر کشدید... هر روز کوچ و کوچک تر شد و نهایتا یک شب وقتی حتی کوچک تر از یک بند انگشت شده بود برای همیشه خودش را در رحم زنی که دوستش می داشت پنهان کرد. مرد دلداده زنی بود و برای همیشه با او بودن خود را به تخمدان زن کشاند. اما من که همه هیجاناتم فروکش کرده اند که تبدیل شده ام به موجودی که نیست موجودی که(اصرار من در به کار بردن موجود به جای وجود باید قابل فهم باشد) انگار به جز فرآیند طبیعی دیگر زندگان کار دیگری برای انجام دادن ندارد نمی فهمم که چطور باید پنهام شوم....این ماجرای غریبیه که آقای نویسنده رو درگیر خودش کرده.
تنهایی
تنهایی
تنهایی
درست با همان حسرتی که در صدای شاملو هست.
---------------
۱. خیلی وقت بود حرف تازه نداشتم. من دچار خفقانم خفقان.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 12:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
سرگیجه
خانم محترم.....دامن خدا را که گره می کرد ناگهان سخت تر از همیشه می شد دید که صدای حنجره هی من برای میوه های بهشتی که نیستی نمی شود نوشت از درخت های دامن شما که انسان را برای آزمودن به جهان کشاندید و هی داد زدید که خدای من این پنجره دارد حوصله تان را سر می برد این اصلا درست شده بود انسان برای افنادن در دام تو، سینه های داغداری که مکیده می شوم به سوی تو هر باری که کلمه زنده ه ای هنوز خانم محترم یا داری از شرم گونه های مرا هیچ وقت نمی بینی اصلا، راستی فکر کن اگر من در آغوش تو آرامگاه هیچ کس نمی تواند باشد به جز من که زبان ستاره را نه زبان درخت های تن تو را برای خودم می خواهم در رویا زندگی نمی کنیم.....تو تجسم همه زنان شهر شما روزی چند بار گفتم که دوستم داشته باش که من عشق مطلقم و آغوشم آرامش خالی انسان است برای انسان......اصلا به این فکر نکن که من می توانم یک مرد که نبودی وگر می دانستی که اگر باشم.....من فقط یک سایه ام از تصوری که داری از مرد بودن خودم هنوز هم نتیجه ای نگرفته ام به جز اینکه مرا به به خود راه نمی دهی دلیل ساده ای دارد.....تو هنوز هم چشمانت به دنبال کسی است که در من نهفته است نه من که پوسته ام دارد می ترکد هر روز از روز قبل بیشتر دعا می کنی که هیچ گاه مرا نبینی و هر شب در آغوش خسته ای که نیست. به آرامشی که ندارم فکر نکن......بیا....منو ببوس....من.
تمام شد.
نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 13:12 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
چرت و پرت
۱.جهان بی معنا و خالی از کلمه....جهانی که انسان در آن همواره گناه کار است....جهانی که نه از آن من که از آن غول سیاه دلی است که مومنانش ترجیح می دهند ارحم راحمین باشد جهانی که از آن خداوندی جبار و متکبر است خدایی که نیست که باید همه جا ببینیش...امپراطوری که فقط مالیات می گیرد و شما را به حال خود رها می کند.....جهان انسان دین دار.

۲. جهانی بی معنا و خالی از تخیل....جهانی که ضرورتا منطقی است و منطقی دارد که نوشته شده است.... جهان خرد به معنای حساب گری....جهان خالی از انسان....جهان موبایل تا بی نهایت....جهان رایانه که اگر نبود برای شما نمی توانستم بنویسم....جهان کارخانه....جهان تئاتر فانتزی....جهان سینمای بی معنای معنا گرا....جهان در جستجوی الوهیت از را انکار الوهیت....جهان روابط مکانیکی....جهان به انتها خشن......جهان آدم های نا صاف.....جهان انسان مدرن.

۳. جهانی بی معنا و خالی از من.....جهان ما....جهان گله ای زندگی کردن....جهان دیگر خدایی...کمدی زندگی خدایان در زمین....جهان سلطه سنگ و آهن و چوب....جهان بی معنایی انسان و جهان تکثیر نماد....جهان آقایان رئیس جمهور....جهان انرژی هسته ای...بمب....جهان عد ای که از ابزار مدرن استفاده های مدرن می کنند....جهان ۱۱ سپتامبر و جنگ و دیوانگان برای اثبات و انکار آن....جهان هولوکاست و موافقانش.....ما که مخالفیم شما که نمی دانید اصلا....جهان بی بی سی...سی ان ان.....شبکه های چند گانه صدا و سیمای خودمان....جهان فرشتگان جنگ....جهان پارلمان....جهان تقسیم قوا....جهان تقسیم کار بین اللملی....جهان سازمان ملل.....جهان پرچم و خاکریز و مفهوم مضحک میهن....مفهوم مضحک ملت...مفهوم آزار دهنده دموکراسی دینی و غیر دینی....جهان کسانی که انتزاع می شوند....جهان جنگ بدون صلح....جهان انسان فرآموش می شود....جهان انسان در دولت مدرن.

------------
پ.ن
۱.شاید فکر کنید دیونه شدم...حق دارید.
۲. شاید آدم وقتی حرفی نداره بهتر باشه خفه کار کنه....من عادت ندارم خفه باشم....من مثل یه ماشین تاریخ گذشته تحریرم.
۳. پایان.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 9:30 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
بازگشت
۱. فاصله میان من و تو درست عین فاصله میان رجیم و رحیم است. اینو برای برادرم توی کتابی که به لطف فرزانه برای جشن عقدش کادو خریده بوذدم نوشتم و سعی کردم براش توضیح بم که زندگی جریان موزی و پیچ در پیچی که باید باهاش درگیر شد. نباید توش حل شد....خواستم براش بنویسم که زندگی جریان هرزه ای وسطه دو هم آغوشی که تو رو له می کنه....خواستم بهش بگم که ازدواج کردن اونم توی بیست و یک سالگی بیشتر از اونی که فکر کنی احمقانست....خواستم کاری کنم که این بفهمه.....بفهمه که تنهایی هیچ آدمی با یه آدم دیگه پر نمی شه...نشد ...نفهمید.
۲. ماجرای آقای نویسنده داره کم کم بیخ پیدا می کنه...این مردیکه خیالی درگیر شورش علیه من که راوی ام شده حتما ماجراشو می نویسم.
۳. دلم برای فرزانه تنگ شده....برای نرگس....برای مهسا...برای برای خانم وکیل و برای آدمای دوست داشتنی زندگیم.
۴. دو هفته ای از همه چی فاصله داشتم....توی گودال غرق شدهده بودم....خوش گذشت بی خیالی و بیخبری...راستی تازه چه خبر؟
۵. تمام شد.

نوشته شده توسط حمید ملک زاده قلعه قاسمی در 8:27 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
تجربه10+10

:ننوشتن هوز هم بهونه می خواد این بهونه هر چی می تونه باشه...هرچی...برای من که تموم شدم فرقی نمی کنه... خانم وکیل با عجله این جمله رو گفته بود و از اتاق خارج شده بود. چند روزی می شد که آقای نویسنده چمباتمه زده بود گوشه دیوار رو ی تخت دو نفره ای که وقتی خودشو رها می کرد روی تشک نرم و پوشیده از حریرش احساس می کرد وسط یه دریاچه بی سر و ته رهاش کردند و دارند از پشت شیشه های یه آکواریوم بزرگ نگاش می کنند٬ بستنی می خورند و تخمه می شکنند حتما برای تهییه کردن بلیط این نمایش هزینه زیادی باید پرداخت می شد. آقای نویسنده سردش بود یا حداقل من که راوی ام از حالت نشستن و لرزیدنش این طور برداشت می کنم....: این ماجرای بیهوده باید یه جایی تموم بشه....آقای نویسنده طوری که انگاری داره به بیرون کاغذ نگاه می کنه و با حالتی عصبی این جمله ها را کشدار و با صدای آرومی که به سختی می شد اونو شنید زمزمه کرد...خانم وکیل رفته بود... و من احساس می کنم که آقای نویسنده دچار حالتی عصبی نسبت به رفتار شب گذشته خانم همسایه شده بود...دیشب خانم وکیل و آقای نویسنده برای شام مهمان خانم همسایه بودند. خانم همسایه تمام شب برای این دو نفر و طوری که انگار فقط برای آقای نویسنده صحبت می کنه از ماجرای مردایی صحبت کرده بود که توی همه این سال ها به این خونه اومده بودند و درست همون جایی نشسته بودند که آقای نویسنده نشسته...بعد توضیح ماهرانه ای از شرایط و فضای حاکم به ذهن خودش کرده بود که هیچ مردی نتونسته تا حالا انقدر تحت تاثیرش قرار بده و گفته بود که مردای با شخصیت و آرومی مثل آقای نویسنده درست می دونند کجای یک زن بنشینند....بعد رو به خانم وکیل کرده بود و گفته بود که بعضی وقتا فکر می کنه این طور مردا بر اساس شناختی که از جنس لطیف دارند و خانم وکیل احساس بدی پیدا کرده بود از این ترکین نا متناسب برای زن....چرا که می دانست خانم همسایه با همه زنانگی اش برای تصرف آقای نویسنده آماده شده است. این را از بوی مضحک عطر و ابروانی که همواره در حال رد و بدل کردن اطلاعات و در رعشه بودند فهمیده بود....بعد از مدتی خانم وکیل به بهانه سردرد از خانه خانم همسایه بیرون آمده بود و به آقای نویسنده گفته بود که ساعتی بعد در طبقه بالا منتظرش می مامند چرا که فکر می کرد این میهمانی بیشتر برای آشنایی همسایه تازه وارد است با خانم همسایه و تردید نکرده بود که بهتر است این فضای آلوده به چیزی که فکر می کرد انسانی نیست را ترک کند. بعد از رفتن خانم وکیل٬ خانم همسایه به آرامی بلند شده بود....صفحه کهنه ای از قطعات پیانو را گذاشته بود و دلبرانه به آقای نویسنده خیره شده بود. آقای نویسنده اجازه خواست که سیگاری بگیرانه و این بهانه ای شد تا خانم همسایه برای آوردن زیر سیگاری به او نزدیک شود....خانم همسایه به لبه میز تکیه داد، سرش را طوری چرخاند که نیم رخ صورتش نمایان باشد: برای یه زن خیلی کم پیش نمی آد که این طوری نسبت به یک نفر کشش داشته باشه....این شاید به نظر شما هرزگی بیاد ولی.....آقای نویسنده جمله خانم همسایه رو قطع کرده بود و از خانم همسایه عاجزانه در خواست کرده بود که به خاطر علاقه شخصی و همچنین با عنایت به مشکلاتی که در چاپ این مجموعه ممکن است به وجود بیاید و برای این که اصلا دوست ندارد دوباره زندان و تیمارستان را تجربه کند از به کاربردن کلماتی که مخالف و مغایر با اخلاق عمومی و عرف جامعه هستند در این داستان خود داری کند و خانم همسایه پذیرفته بود....: خواستم بگویم به هر حال که شاید به نظر شما کمی غیر عادی بیاید اما برای من بودن شما درست مثل درخشش ستاره ای است در آسمانی که سال هاست روشنایی خورشید را از آن دریغ کرده اند....آقای نویسنده که حالا گرمای دستان خانم همسایه را که خودش را در فاصله صحبت های بریده اش به پشت صندلی آقای نویسنده رسانده بود حس می کرد پک عمیقی به سیگار زد ،سرش را بالا آورد و به جایی در تاریکی اتاق روبه رو خیره شد...: فکر می کنم این نور ستاره ایست که سال ها پیش در گورستان ستاره ها خاموش شده است....تنها فاصله شما از ستاره است که موجب می شود تصور کنید هنوز ستاره ای در نزدیکی سوسو می زند.....خانم همسایه که حالا داشت گردن آقای نویسنده را با