تبليغاتX
یک نفر شورشی
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
یک روز گرم آفتابی

بوی چربی همه جای میدان را پر کرده است. آفتاب مستقیم توی سر آدم می خورد و انگار یک نفر اصرار دارد که آدم را به زور به طرف مسجد شیخ لطف الله هل بدهد. آدم ها کنار حوض جمع شده اند.  عکس می گیرند. از زاویه های مختلف و هی ترکیبشان را عوض می کنند. همیشه این جای روز حوصله آدم سر می رود از بوی چربی و چیز های دیگری که توی هوا پیچیده و این صدایی که توی هوا پخش است برای چند دقیقه ایستادن توی میدان را سخت می کند.

: معذرت می خوام خانم.

دختر صورتش را به طرف صدا بر می گرداند.

: به نظر شما این چراغی که من خریده ام برای یه کادوی تولد می تونه مناسب باشه؟

همین طور که خنده سردی گوشه لبهایش نشسته به صورت دوستانش نگاهی می اندازد و سعی می کند چیزی برای گفتن پیدا کند.

- برای کادوی تولد...ایمممم، آ..آ..آره چرا که نه.

دستش را پشت گردنش سر می دهد و سعی می کند نشان بدهد که درباره جوابی که داده است مطمئن است.

- آره کادوی مناسبیه....لاین طور نیست بچه ها؟

: خیلی ممنون، فقط نگران بودم، نهمی دونستم که بین این چراغ یا شال آبیر نگی که انتخاب کردم کدوم یکی و ببر برای تولد. شما از رنگ آبی خوشتون می آد؟

- من....نه من ترکیب سیاه و قرمز و ترجیه می دم.

: آوه...بله به صورتتون هم می آد، گفتم شاید دوست داشته باشید، به هر حال این شال و دیگه با خودم نمی برم...می ذارمش این جا اگه دوست داشتید برش دارید.

- خیلی ممنون، گفتم من از رنگ آبی خوشم نمی آد....اما خب می تونم بدمش به یکی از دوستانم که ممکنه آبی دوست داشته باشه....از طرف یه غریبه.

: خب هر طور صلاح می دونید، به هر حال یه جور تشکر از شما...بخاطر کمکی که کردی.

- خیلی ممنون...اتفاقاً آخرین باری که حامد، ا راستی یادم رفت بهتون معرفی کنم، حامد... به یکی از دوستانش اتشاره می کند... دوست پسرم، می خواست برام یه کادو بخره یدونه چراغ بود. البته یه چراغ معمولی. فکر می کنم چراغ شما کلی روش مس کاری شده باشه. هر چند برای یه چراغ مهمه که روشن بشه فقط و برای یه هدیه این که نشون بده کسی به یاد تواِ.

: خب من فکر نمی کنم خواهرم هیچ وقت این چراغ و روشن کنه. راستی شما مسافرید؟

-: آره با بچه ها برای شرکت تو یه جور همایش اومدیم. مسابقات تئاتر بین دانشگاهی امسال توی اصفهان برگزار شده. شما اصفهانی هستید.

: آره...یعنی اصلیتم اصفهانیه. ولی خیلی وقته که تهران زندگی می کنیم. شهرک غرب.

- تقریباً می شد از شکل صحبت کردنتون حدس زد. لهجه که اصلاً نداشتید...به هر حال، خیلی ممنون بابات لطفت. ما دیگگه باید بریم. قرار که با بچه ها بریم طرفای چارباغ یه چیزی بخوریم.

 

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 18:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
گزارش پزشکی
خانم های محترم، آقایون عزیز بی تعارف عرض می کنم، حمید ملک زاده دچار یک جور بیماری حاد روانی شده است!


 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 3:8 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تموم شد...کارگاه شعر و ادبیات را بستند...پلیس ها و سربازان گم نام امام زمان نتوانستند تحملمان کنند...نخواستند...من دیگر هیچ علاقه ای به زبان فارسی ندارم...به ایران..وطنی که نیست و آدم هایی که دیدبانان دولت اند.

 

پ.ن:

وودی الن عاشقتم!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:58 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
یک داستان ساده و البته قدیمی

سربازي، و بچه هایی که مرد می زایند

:تازه چشمم گرم شده بود. يه دفه صداي عجيب و غريبي شنيدم. صدا بايد از پشت ديوار بلنده بوده باشه.

: بشين رو زمين. نمي بيني ريختن تو حيات. اگه ببينن اين جايي كه دهنم سرويسه لعنتي. دوباره بايد بيافتم تو اون خوك دوني.

مرتضي كه تونسته بود با زحمت سيگار نيم سوخته اي را روشن كند ارام به ديواره برجك تكيه داد و آرام سر خورد تا به كف برجك رسيد.
: با امروزي مي شن 5 تا. تو تموم دوران خدمتم هيچ كدومشونو نديدم كه تا اون جا پيش رفته باشه.يارو كلي تخم داشته.
: من تو فكر اون مادر مرده اي ام كه نگهبان برجك تويي بوده. دخلشو مي آرن. راستي مرتضي امروز نوبت كي بود نگهباني اون طرف؟

مرتضي كه  پك هاي محكم و با تومانينه اي به سيگار ميزد دستشو توي موهاي سرش كشيد.با بي حوصلكي پاي راستشو وسط برجك دراز كرد.

: امروز صبح كه پستمو تحويل مي دادم انگاري ارمين داشت مي رفت توي برجك....بچه كوني، قبل از اين كه برم حتماً از خجالتش در مي آم...

خودشو به سختي تكان داد و توي برجك جابه جا شد.

: حالا چيزي مي بيني از اون بالا يا نه؟

: انقده تكون نخور وسط اين صاب مورده گنده بك. اگه سر گروهبان بفهمه اومدي اينجا عياشي بيچارمون مي كنه...

اين طرف و آن طرف زندان را نگاهي انداخت و سعي كرد به سر گروهبان گه چند ثانيه اي نگاهش را به طرف او چرخانده بود نشان بدهد كه اوضاع را تحت كنترل دارد.

: از اين پسره كه بعيده رفته باشه نگهباني. سوگوليه جناب سروان كه نگهباني نمي ده!

مرتضي كه حالا سيگارش را خاموش كرده بود همين طور كه سعي مي كرد بدون جلب توجه ديگران به پايين نگاهي بياندازدخود را جمع كرد.

: روزا دختر جناب سروان و مي كنه و شبا اين جا زير خواب باباي كس كششه. من و تو هم تو كف يه ماده سگ تو اين خراب شده بايد مواظب جماعتي باشيم كه يه جا بند نمي شن. اصلا نمي فهمم چرا اين لعنتيا خفه خون نمي گيرن چند وقتي زندگي شونو بكنن تو اين خراب شده و بعدش راحت برن سر خونه زندگيشيون. من كه سر در نمي آرم. تو چيزي مي فهمي علي رضا؟

علي رضا همين طور كه مسير حركت سر گروهبان را نگاه مي كرد دستش را روي سر مرتضي گذاشت و او را به طرف پايين حل داد.

: گم شو پايين عوضي. تو واقعاً يه چيزيت مي شه ها. نمي بيني مرتيكه چپ مي ره راست مي آد اين طرفو نگا مي كنه؟ گم شو برو پايين ببينم... من از اين چيزا سر در نمي آرم. تنها چيزي كه مي دونم اينه كه اگه تو اون گه كاري و نكرده بودي الان نشسته بوديم مث بچه آدم توي دفتر جناب سروان و زير باد كولر تخمامونو هوا مي كرديم.

مرتضي كه تا پايين اتاقك سر خورد، علي رضا خودش را به گوشه ديگر برجك رساند. همين طور كه داشت اطراف را نگاه مي كرد. به طرف مرتضي برگشت.

: ببينم، فرهاد مگه قرار نبود امروز بياد پيش ما؟ ازش خبري نيست؟

مرتضي خنده كوچكي زد. دستش را توي شلوارش برد و محكم تخم هايش را فشار داد. بعد نفس عميقي كشيد و چشمهاشو روي هم گذاشت.

: تو بهترين دوستي هستي كه تو دوران خدمتم داشتم.

: چاپلوسي نكن. مي دوني كه از دستت شاكي ام...

: تو هنوز بابت قضيه سروان دلخوري؟

: حرفشو نزن كه همين جا خلاصت مي كنم از اين زندگي تخمي. مي فرستمت پيش برادران زحمتكش و فرشتگان محترم

دوزخ به پا. مطمئنم كه از تخم اويزونت مي كنن تخم سگ.

: اي بابا عجب احمقي هستي تو. يه كم تربيت داشته باش كوني. حالا خوبه اون روزي خودت كلي خنديدي.
: بهم نگو كه حداقل تونستيم فرهاد و تو اين جهنم پيدا كنيم.

: خب آره. مگه بد مي گم؟ تو اين بيابون فرشته اي مث فرهاد پيدا كردن به قيمت نديدن قيافه نحس اون افسر مفنگي نمي ارزه؟ تازه اين جوري راحت ترم هستيم و هيشكي نمي تونه حالمونو بگيره.

: لعنت بهت. تو خود شيطوني.

علي رضا اسلحه اش را به ديواره برجك تكيه مي دهد.

: پاشو. پاشو جمع كن خودتو واسا اين جا تا من يه سيگار بكشم. مردم از ظهر بي سيگاري. اين عوضي آم نمي رن تو بگيرن بكپن.

مرتضي همين طور كه دست علي رضا را آرام آرام به طرف پايين مي كشد ازكف برجك بلند مي شود.
: بيا بشين. بيا بشين سيگارتو بكش نگهبان كوچولو. اگه من و نداشتي چه خاكي به سرت مي زدي.
علي رضا آرام به ديواره برجك تكيه مي دهد.

: بيا علي از سيگار من بكش.

: نه بابا من دول كش نيستم. راسش حالمو بد مي كنه اون آشغالي كه تو مي كشي.

: راستي تو آخر هفته داري مي ري مرخصي؟

: آره دارم مي رم. عروسي خواهرمه. آبجي كوچيكس. اين آخري ام كه بره ديگه مي تونم با خيال راحت به زندگيم برسم. كاري داري كه بتونم برات انجام بدم؟

: من نه! اما فرهاد اين نامه رو داده كه ببري به يه آدرسي. مي گفت ازش شماره و ادرس ندي بهشون. ولي اصرار داشت كه حتماً نامه رو بدي دست يكي از اون خونه.

****
: بعد از اون شب ديگه هيچ وقت فرهاد و نديدم.

: چي مي كشي آقا؟

: نعنا- پرتقال...يه سرويس چايي هم بذار.

:تو چيكار كردي مرتضي؟

: نامه رو بردم در خونه اي كه آدرسشو داده بود. هيچ كس نبود تو اون خونه. يعني اصلاً خونه اي در كار نبوده. يه خرابه. يه زمين خرابه. مردم محله مي گفتند كه چند وقتيه خرابش كردند. كار پليس بوده . مي گفتن حكم دادگاه داشتن.
: چيز ديگه اي نمي خواين آقايون؟

: نه ممنون....فقط من مي تونم سيگار بكشم اين جا كه.

: فقط مواظب باش جعفر خان نبينه. اشكالي نداره.

: تو چه بلايي سرت اومد. كودوم جهنمي گم شدي؟

: راستش مرتضي. اون روز كه تو از تو برجك رفتي پايين و از در جلويي رفتي مرخصي. ديدم عباس. يادته كه دوست فرهاد.
: همون خوشگله كه از دست سروان نجاتش داديم.

: آره همون كه هر شب با فرهاد مي رفتند يواشكي تو حيات و تا صبح بحث مي كردند و حرفاي عجيب غريب مي زدن.
:خب!
: عباس و ديدم كه داره بال بال مي زنه. فك كردم از همون ادا اطفاراي هميششه. براش دست تكون دادم. اما ديدم خيلي داره بال بال مي كنه. بهش گفتم اومد بالا. به من كه رسيد چشاش پر خون بود. لباساش خوني بود و از بث گريه كرده بود
نا نداشت. خودشو انداخت تو بغلم.

: ماجرا رو از سر گروهبان شنيدم وقتي برگشتم...چاييت سرد نشه...هيچ كس اما از تو خبر نداشت. يعني هيچي بهم
نمي گفتن لعنتيا.

: بعد از اون ماجرا همه پايه قديميا رو از زندان منتقل كردن منطقه. حرف زدن درباره اون ماجرا رو هم قدغن كردند. براي تو هم يك ماه مرخصي تشويقي نوشتن.

: عباس كه اومد بالا يه جوريم شد. اسم فرهاد رو صدا مي كرد. مي ترسيد. اسم سروانو مي اورد. من هيچ چي نمي فهميدم. فقط ديدم يدونه هفت تير تو دستشه. داغ داغ بود. انگاري تازه شليك كرده بود. فقط يادمه كه لباساش تيكه و پاره بود. انگار يكي تو خاك كشونده باشدتش. همش مي گفت فرهاد و گريه مي كرد. سر دوشياي سروان تو دستش بود. بغلش كرده بودم. داشت آروم مي شد كه سرگروهبان يهو اومد بالا سرمون. اصلا نفهميدم چطور شد. فقط انقده يادمه كه يه مشت مغز و بنا گوش با كلي خون پاشيده شد تو صورتم. تا خواستم به خودم بيام عباس خودشو كشته بود. يه مدتي تيمارستان بودم. صداي گوله از تو گوشم در نمي اومد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:23 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
جنگ،جنگ تا پیروزی

صحبت هایی از  دکتر مهدی موسوی در باره من:

حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.

 

حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.

مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم

چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:

وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها

۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)

ر.ن:

متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد.  چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
 استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.

حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:

در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.

 ---------------------------------

برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:

۱. اتفاق تازه ای افتاده است:

قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.

۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم  و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.

۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:

الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.

و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.

۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.

چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم تیر 1388
به احترام مردمم

دردم اومده، بکشید بیرون:

اگر همه آدمای دنیا جمع بشند و بگند که باید تن بدم به قواعدی که به خاطر اونا بقیه دوستم داشته باشند، شغل خوبی پیدا کنم یا بهم احترام بگذارند و تاییدم کنند. می رم گوشه پل و یه طوری زندگی می کنم که در نهایت چیزی توی رفتارام خرید و فروش نشه. اگه همه آدمای دنیا اعتقاد داشته باشند که رمز موفقیت نقش بازی کردن و نقش های خوب بازی کردنه من ترجیح می دم موفق نباشم. اگه هر بار هر آدمی تف کنه تو صورت بخاطر ارزش هایی که فرهنگ مستقر بهش داده و بخاطر این که منو حیونی می دونه که به اون ارزش ها پایبند نیستم، باز کوتاه نمی آم. من دنیای خودمو دارم. همینم که توی کلمه هام. نه برای خوش آمد شما می نویسم نه. برای این که تاییدم کنید نه، فقط برای ثبت کردن لحظه ای از خودم می نویسم. حالا هی حرص بخورید و قضاوتم کنید؛ که قاضیان حقیر ترین انسان ها اند.

 

اینو حالا دارم اضافه می کنم:

یکی به من بگه باید چیکار کنم...بیتا رو چرا بازداشت کردید؟ توحیدی و شوهرشو چرا از خونشون گرفتید بردید؟ باید چیکار کنم؟ بشینم...دوستام اون تو شکنجه بشند...بعد من این بیرون درباتره سوژه انضمامی آنارشیستی مقاله بنویسم؟ پایان ناممو بنویسم؟ آبرویی واسه دانشگاه مونده که بخوام با مدرکش یه گهی بخورم بعداْ؟

بیتا رو آزاد کنید!

 

 

اینو بعدا اضافه کردم:
هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که چقدر به نوازش کزدن و نوازش شدن نیاز دارم. یکی منو بغل کنه!!!

 

خشن ترین شکل برخورد با یک نفر زن متهم کردن او به خیانت، فحشا یا توضیح خواستن از او درباره روابطش است.

ر.ن: جناب آقای سپاه، حضرت آقای اطلاعات سلام. باید خدمت شما عرض کنم که این جا توی یک سوراخی که من قایم شده ام، از ترس، از ترس جان ناقابل و کثافتی که برداشتم و از تهران بخاطرش فرار کردم، می خواهم چند کلمه ای برای مردمم بنویسم. شما می توانید باور کنید که این نوشته های یک شهروند بزدل ایرانی است و یا این که برچسب انگلیسیتان به پیشانی یا هر جای دیگرم که خواستید بچسبانید.

متن اصلی:
ما خرداد پر حادثه زیاد دیده ایم؛ دارم بالا می آرم، بوی خون، صدای جیغ، گاز لعنتی اشک آور و دعوای نخبگان سیاسی برای بودن، برای نگه داشتن مردم و نگه نداشتن ان ها. پیوند هستی بخشی از نخبگان قدرت به مردم و خواسته هایشان و...ما رکب خوردیم بچه ها...فایده نداره بیاید بریم...ترس بیشتر به خاطر اینه که اگه بریم خونه هامون دیگه نتونیم بیایم بیرون. حالت تهوع دارم عباس، بکش کنار اون سیگارو، سیگار سیگار سیگار، بیا این جا دختر، چشماتو باز کن، دهنتو باز کن....احمد یه سیگار به من بده، کثافتا، این آخری فلفل بود...اصلا صدا هم نداره اقتاده بود کنار پام...هوق هوق هنوق...برید کنار برید کنار، سرتو بکن تو دود دختر، هی احمد کجا می ری بیا طرف آتیش: ما زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم، بجنگ تا بجنگبم اوهو اوه اوهم اوهم...برو اونو جمع کن داره خفه می شه...امشب برنامه چیه؟ حرف نزن این وسط پر از جاسوسه برو آتیش روشن کن...خبرا رو داری؟ مردم تو فاطمی دارند شلوغ می کنند...پلیسا ریختند و می زننشون، دانشگاه فایده نداره باید بریم بیرون پیش مردم...سیگار به من بده...مصطفی، سرم و کجا بردی، برسون به این دختره اون جا افتاده...بگو چشماشو باز کنه بعد بریز تو چشش، مواظب باش، کم نیاریم...این طور که پیش می ره به سرم زیاد نیاز داریما...چته، چته؟ بیا ببینم...سیگار، سیگار بدین به من بچه ها...اوهو اوهو اوهو...چشماتو باز کن دختر...اینو یکی ببینه، یکی به این سیگار برسونه...بیا پسر..بیا واسا این گوشه...اوهو...اوهو....تو بهتری دختر؟ آره بهترم...معلوم نیست چشونه حالا اینقدر گاز می زنند...نمی دونم...می ری اون جلو صورتتو بپوشون..بیارش این جا..بیارش اینجا..چشماتو باز کن ..چشماتو باز کن و دهنتم باز کن...آروم می شی الان...صبر کن...: مرگ بر دیکتاتور...اینا چرا دارند فرار می کنند؟ برید برید لباس شخصیا ریختند توی دانشگاه..برید برید...حالم داره به هم می خوره...حالم داره بهم می خوره...سرم داره گیج می ره...این اصلا عادلانه نیست...جنگی که قاونونشو ما تعیین نمی کنیم...جنگی توش ما اصلحه نداریم...جنگی که...آقا ببخشید یه نخ سیگار دارید؟
-----
پ.ن:
۱.------------------------.
۲. ......................................... .

۳. ............................... .) توی همه این جمله ها ترس نویسنده کاملا مشخصه. ترس نویسنده که (ای کاش کاش کاش پشیمان نمیشدم
ای کاش مرده بودم و پنهان نمیشدم....)

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 21:53 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم خرداد 1388
خانم ها؛ آقايان من حرف دارم

شهر جاي عجيب و غريبي است و اين روز ها تهران از هميشه عجيب و غريب تر است؛ منطق نمايش ايجاب مي كند كه آدم ها به خيابان بيايند. نمايش منطق خودش را دارد. آدم ها با آرزوهاي قلب شده، درست مثل بازيگران با نقاب هايي كه از خودشان نيست، نمايش قدرت يك ساختار سياسي را در مقابل همه مخالفانش، حتي آدم هايي كه دارند منطق نمايش را ژيش مي برند، به اجرا مي گذارند. لمپن ها عليه لمپن ها؛ و عجيب از انسان ايراني كه مناسبات منتهي به فاشيسم را رها كرده است و حالا دارد براي تغيير كردن شكل اصلاح پيشوا دعوا مي كند. هورا مي كشد. اين نيروي عظيم كه مي تواند خشمگين باشد حالا دارد براي كاهش سطح فشارهايي كه از سكوت چند ساله اش توليد شده است، درست منطق نمايش را بازي مي كند. خداناباوراني كه فرياد مي زنند براي پيروزي مردي كه اصرار دارد به احياي نمايش بپردازد.
كم تر از دو ماه از مي ماه سال 2009 ميلادي مي گذرد و حافظان مناسباتي كه تجمع صد تا 500 نفره كارگرانش را تحمل نمي كرد، هزاران نفر را توي خيابان هاي اورده است تا منطقش را پيش ببرد. دارم به هشام شرابي فكر مي كنم. به روايتي از كه از منطق ژدرشاهي اش ارائه مي دهد: پدرشاه، درون خانواده فرزندان اش را به شدت تنبيه مي كند تا از نوازش مختصري احساس رضايتمندي و به قواعد بازي تن در دهند. ما، اين كودكان وابسته به پدرشاهِ دولت چه خوب محقق مي كنيم منطق پدرشاهي را.
خوب كه فكر مي كنم نمي توانم نگران نباشم از روزي كه به ازاي حفظ حداقل حقوقمان تجمعي چندبرابر آن چه در تهران بود در دفاع از محمود احمدي نژاد برگزار كنيم؛ شكلي از تعين ساختار كه امروز نمي خواهيمش.
جنون تصميم، ميل به ديده شدن، تحقق اراده اي كه بي نهايت محافظه كارانه است. اي كاش مي توانستم براي مردمم توضيح بدهم كه اين شكل از خواستن را اگر براي اصيل ترين مطالباتشان، چيزي فراتر از برگشتن به قانوني كه اساسً در مخالفت با آزادي هايشان تدوين شده است، تجميع كنند به راحتي نتايجي بدست مي آورند كه شايد در خيالشان خون ها بايد داد برايش و انقلاب ها كرد.
آن چه در اين ميان مي ماند يك اميد ساده است براي من و مردمم:

مي دانيم كه پيچيدگي ذهن و شرايط سازمان اجتماعي مردم به دنبال خود ضرورتي در پيچيده تر شدن رفتار سياسي دولت ها را، و مخصوصاً در سطح سركوب اجتماعي، به دنبال دارد. اين شكل از بازي سياسي در مناسباتي كه جمهوري اسلامي نمايندگيشان مي كند به طور مشخص براي من و مردمم اين اميد را باقي مي گذارد كه در آينده اي نه چندان دور و در جريان يكي از اين نمايش ها، شكلي از رفتار مبتني بر خواسته هاي اجتماعي، بدون چشم داشت از گشاده دستي حكومت ايجاد شود. شايد در يك نگاه خوش بينانه بشود گفت كه اين بيرون آمدن مردم براي بيان حرف هايي كه مي خواهند بزنند، در سطح آگاهي ايشان اين تغيير اساسي را به وجود بياورد كه خواستن و به شكل علني بيان كردن خواسته هاي اجتماعي شان را به عنوان يك حق واقعي قابل دست رس به رسميت بشناسند. هر چند خيلي خوشبينانه است اما نوشته ام را به اين خوشبختي وا مي گذارم كه، مردم، و مخصوصاًنسل جديد كنش گران سياسي ايران، كه در اولين قدم به شكلي خشن سركوب نشده اند، به در خيابان امدن و ماندن در خيابان عادت كنند.

حميد ملك زاده، تهران، خيابان 16 آذر 20 خرداد ماه 1388

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
دارم بالا می آرم، درست روی صورت شما
آدم ها خوب، آدم های دوست داشتنی، آدم های با شخصیت خوبی که می شناسمتان یا نه، اصلا همه آدم هایی که دارید این حرف ها را می خوانید، ادم هایی که بوی کثافت را از توی کلمه هایم می توانید احساس کنید، آدم های پول دار و بی پول، آگاه و نا آگاه، جسور و نا جسور، مهندیسین محترم و وکلای عزی، دوستان حرام زاده خودم، دارم این جا درست روی صورت شما، روی محتوای پیکره احمقانتان روی فرهنگ شما می شاشم. این درست کاری است که می خواهم با ذهن پوسیده به من آغشته شما بکنم. آدم هایی که هستید، آدم هایی که مسئول تجاوزی هستید که هر روز دارد به من می شود، شما را می گجویم استاد محترم دانشگاه های ایران، و همین طور شما را که توی یکی از این جنده خانه هایی که اسمش را گذاشته اید دانشگاه هر روز به شخصیت هایتان اضافه می شود، خب هواستان را جمع کنید "دیگری" عزیز:

من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.

من دوست ندارم عروسک خیمه شب بازی شما باشم. من خودم در فرهنگ تعریف نمی کنم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

پارك لاله، اوين، و جهان امروز انسان ايراني

فكر مي كنم به يك اعتبار بشود مجموعه نيروي انتظامي و كارمندان وزارت اطلاعات و پليس را در هر كشور در زمره بخشي از كارگران آن بشمار آورد. حالا بعد از بيست روز از روز جهاني كارگر مي توانم اين ادعا را محكم تر براي اطلاع عموم آدم هايي كه به هر شكل درباره مسائل كارگري فكر مي كنند و يا در اين زمينه فعاليت دارند بيان كنم. راستش را بخواهيد هر كس ديگري هم كه در روز اول ماه مي در پارك لاله راه مي رفت مي تواند اين ادعاي مرا تصديق كند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:8 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم فروردین 1388
این حرف ها رابرای خودم می نویسم
مهدی موسوی عزیز
 لحظه های خوبی هستند توی زندگی آدم ها...تصمیم های خوبی هستند که بعضی وقت ها آدم ها می گیرند...درست مثل روزی که تصمیم گرفتم توی کارگاه آدمی شرکت کنم همیشه برای من قابل احترام خواهد بود. توی کارگاه ادبی مهدی موسوی. که همه چیز هست و هیچ چیز نیست.

آدم های خوبی هستند که باید برای یک مدت کوتاه هم که شده است دوستیشان را امتحان کنی....درست مثل تو....مهدی موسوی....که همه کس هست و هیچ کس نیست.

لحظه هایی هستند که باید برای افتخار کردن به آن ها داشته باشیشان....درست مثل اولین باری که لذت هم آغوشی از سر عشق را می فهمی....مثل وقتی که با یک نفر انسان خوب قدم می زنی توی کوچه های کرج و حرف هایی داری برای زدن. لحظه هایی که همه چیز اند و هیچ چیز نیستند.

چیز هایی هستند که باید به هر قیمت حفظ شوند. چیز هایی که آدم را معنا می دهند. مثل ادبیات برای تو و مثل شورش ببرای من. چیزهایی که هیچ کس حق ندارد آن ها را از آدم بگیرند. چیز هایی که اگر نباشند انسان ها نمی توانند زندگی کنند. انسان ها می میرند. مثل ادبیات برای تو و عصیان برای من. چیز هاغیی که همه چیز اند و هیچ نیستند.

هر کدام از آدم ها راه خودشان را می روند و خدایان سال هاست تحمل حضور یکدیگر را ندارند.

برای همه لحظه هایی که دوستم بودی...که به عنوان دوستت بودم...برای همه پرسه های چند ساعتمان و بحث های تا دعوا کشیده شده مان بی اندازه دوست دارمت. بی اندازه. اما من هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم. هیچ وقت هم نمی خواهم باشم....یک آدم کاملا معمولی که نمی خواهد به هیچ چیز خدمت کند. که نمی خواهد خودش را از دست بدهد به بهای همه چیز های خوب دنیا. می دانم که ببرای تو تنفس در هوای کلمات به اندازه بودنم در نبودن ارزش دارد. به اندازه هر بار که خودم را می پاشم توی دنیای آدم ها. ئنخواستم دنیای تو را خراب کنم. دنیایی که ساخته ای و مال توست. حرف هایی هست که نخواستم بزنم حرف هایی که یک دوست باید به یک دوست بزند اما من نگفتم و شاید نگویم هیچ گاه. قوانین دنیای تو کاملا محترمن اما من بی هیچ قانونی درست سرمستی کرم هایی را دارم که در مستراح افتاده اند. زیر پای گاو های طویله های بزرگ. می خواهم در این سرمستی باقی بمانم و این انتخاب من است.

برای همیشه دوست دارم که مرا دوست خودت بدانی. شاید بیرون بودنم از ادبیات این امکان را فراهم کند.

حمید ملک زاده- مردی که هست؛ که نیست!

من هستم پس شورش می کنم...خراب می کنم و می سازم و در این ساختن و ویران کردن است که محقق می شوم... خوشبختی جز این است؟

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم فروردین 1388
اين اصلاً يك متن طنز نيست

اين اصلاً يك متن طنز نيست. به هيچ عنوان قصد ندارم مهملات صرفاً ذهني يا روشنفكر مابانه خودم را به عنوانيك متن، يادداشت يا مقاله براي شما بنويسم. اين را شايد از دقت كه در نوشتن كلماتم به كار بردم
مي توانيد برداشت كنيد.

چيزي كه من به طور مشخص قصد دارم درباره اش بنويسم، نام بردن، و در بعضي مواقع تبيين، سي راه براي كشتن يك نفر آدم است. راه هايي كه مي شود با استفاده كردن از آن ها يك نفر آدم معمولي را به كشتن بدهيد:

1. سيگار:

استفاده از سيگار يكي از ساده ترين راه هايي است كه براي كشتن يك نفر آدم معمولي مي شود در نظر گرفت. براي اين منظور، كافيست فرد مورد نظر را با سيگار به خوبي آشنا كنيد. همه مضرات آن را به دقت تمام براي او توضيح بدهيد. بعد، يك روز نه خيلي سرد، وقتي زير باران قدم مي زنيد و او هم در كنار شما است جايي را براي نشستن پيدا كنيد- اين روش بيشتر در پارك يا كافي شاپ جواب مي دهد-. از توي پاكت سيگارتان، يك نخ سيگار در بياوريد و از روي ادب به تعارف كنيد- شما هم چنين مي توانيد از او بخواهيد كه براي روشن كردن سيگارتان آتيشي روشن كند-. متوجه خواهيد شد كه چند روز ديگر دوست شما- اگر همان روز سيگاري روشن نكند- با سيگار روشن سراغ شما خواهد آمد. خب حالا دوست شما كاملاض سيگاري شده است. از او بخواهيد كه به همراه شما به مسافرت بيايد. مي توانيد به كوه يا هر جاي ديگري كه سيگار خريدن غير ممكن است برويد. چند روز بي سيگاري دوست شما را خواهد كشت.

2.ازدواج:

هر بار يكي از دوستان شما ازدواج كرد مي توانيد با خيال راحت فرآيند منتهي به مرگ او را مشاهده كنيد.

3. فيلم و كتاب:

اين روش البته روش بسيار مطمئني است. براي استفاده از اين روش تنها كافيست دوست خود را با يك سري كتاب خاص آشنا كنيد. اين كتاب ها مي توانند مجموعه گسترده اي از ادبيات و فلسفه باشد. چند ماهي از او مراقبت كنيد تا تبديل به يك كرم كتاب واقعي شود. بغد او را به حال خود رها كنيد تا به تدريج از مرگش لذت ببريد.

4. مهاجرت:

خيلي سادست. يكي از شهروندان كشورهاي غير مسلمان خاورميانه را به ايران  دعوت كنيد. مي توانيد او را ممنوع الخروج كنيد. بعد از مدتي فرآيند گنديده شدنش را خواهيد ديد.

5. دولت:

اين يكي از ساده ترين راه هاي كشتن است. شرايطي را فرآهم كنيد كه يكي از آدم هايي كه مي شناسيد وارد دستگاه هاي دولتي شود- از مقام آبدارچي يك اداره در يك روستاي دور افتاده تا رياست جمهوري يك كشور- خواهيد ديد كه به راحتي مي ميرد.

6. مهاجرت:

يكي از شهروندان ايراني را- از هر طبقه اجتماعي و ساكنه هر شهري كه باشد- فقط براي دو ماه- به يكي از كشور هاي غير مسلمان بفرستيد. مدت اقامت كوتاه او را تاكيد كنيد. و مقدار زيادي ارز هم در اختيارش بگذاريد. اگر از خوشحالي سكته نكند و زنده بماند در طول دو ماه اقامتش در كشور مقصد از زيادي استفاده از الكل و سكس خواهد مرد. شما مي توانيد مطمئن باشيد اگر در اين حالت هم شخص مورد نظر زنده ماند، حتما در پايان دو ماه از ناراحتي بازگشت خواهد مرد.

7. انسان بودن:

يكي از دختران ايراني كه متولد سال هاي بعد از سال 1365هستند را پيدا كنيد. بعد به او پسري معرفي كنيد كه واقعاً چيزي به جز اراجيفي كه او درباره مرد هاي فكر مي كند است. در ابتدا باور نخواهد كرد. شما به او اين مسئله را ثابت كنيد. از ناباوري سكته خواهد كرد. اين سكته معمولا به مرگ او منتج مي شود.

8. سكس:

استفاده از اين روش كار تقريباً سختي است. يك نفر زن ايراني را  پيدا كنيد كه مي فهمد سكس، يك جريان انساني است، يك جور رابطه بين دو نفر انسان. بعد بايد به او بفهمانيد كه نبايد نگران مسئوليتي كه از وارد شدن به اين رابطه براي او به وجود مي آيد باشد. بايد بپذيرد كه مسئوليت هايي در اين زمينه دارد. اگر هم چنين آدمي را پيدا كرديد، يا توانستيد از مجراي آموزش هاي خاصي چنين آدمي را بدست بياوريد. بايد به او بفهمانيد كه بايد براي لذت بردن در رابطه اش با يك زن يا مرد بايد حضور داشته باشد. بعد او را به بستر يك مرد ايراني كه او هم چيز هايي از اين دست را مي داند بفرستيد- اين آخري هم خودش مسئله بزرگي است-. اگر مرد رابطه در جريان هم بستري از تعجب، خوش حالي يا ميزان لذتي كه مي برد سكته منجر به مرگ نكند، حتماً بعد از رابطه مي ميرد.

راه هاي زياد ديگري هستند كه در ادامه فقط آن ها را نام مي برم:

9. آموزش و پرورش رسمي:

هر آدمي در چارچوب نظام آموزش و پرورش رسمي مرده است. براي اين كه آدمي را از اين طريق به كشتن بدهيد كافيست او را در سن هفت سالگي در يكي از مدارس رسمي كشورتان ثبت نام كنيد.

10. ايدئولوژي:

هرآدمي كه خود را به عنوان كاركزار ايدئولو‍ژي مي شناسد انسان مرده ايست.

11. جامعه:

هر آدمي كه خود و ديگران را به عنوان يكي از اعضاي كل برتر از انسان تصور مي كند انسان مرده ايست.

12. حقيقت:

هرگاه در يك نفر انسان سوداي دست يابي به حقيقت، به عنوان يك كل كامل انتزاعي به وجود آمد او را
مي توانيد به عنوان يك نفر آدم مرده به حساب بياوريد.

13. دانشگاه:

دانشگاه از چند جهت شما را مي كشد: الف. ادعاي توليد معيار صدق و كذب قضاياي انساني را دارد. ب. ايدئولوژي هاي حاكم و مخالف شان را ترويج مي كند. ج. سعي دارد دانشجويان اش را جامعه پذير كند. د. نظام طبقه بندي اجتماعي را توليد و بازتوليد مي كند. و ....

14. شليك گلوله:

به شخص مورد نظر بگوييد كه تا بيست دقيقه ديگر او را خواهيد كشت. با يك گلوله. جلوي او بمانيد و روي ساعتتان نگاه كنيد. چند دقيقه بعد او خواهد مرد.

15. مسموميت.

16. تنهايي:

يك ادم را تنها بگذاريد. تنهاي تنها و به او ياد اور شويد كه اين تنهايي از جنس تنهايي كه از جنس تنها گذاشته شدن است.

17. شك:

يك نفر آدم را نسبت به چيزي كه هست مشكوك كنيد. در واقع در اين جا نقش حقيقت بسيار پررنگ است.

18. سرزمين شهد و عسل:

به يك آدم بگوييد كه پس از مرگش در شهد و عسل خواهد بود. بعد فرآيند تدريجي مرگ او را ببينيد.

19. اميد ها و آرزو ها:

 آرزو هاي يك نفر آدم را در چشمش خوار كنيد و نا معتبر.

20. مسموميت

21. تصادف

22. خودكشي

23. گاز

24. آب:

كسي كه شنا بلد نيست را تحريك كنيد تا در عمق بيش از دو متر شنا كند.

25. مسافرت با هواپيما:

در ايران يكي از راه هاي مناسب براي كشتن يك نفر آدم، افزايش مسافرت هاي هوايي اوست.

26. ترافيك:

در تهران مخصوصاً اگر توي ترافيك بيش از حد بد شانس باشيد و چند تا بوق ناقابل بزنيد حتماً يك نفر شما را خواهد كشت.

27. الكل:

در تهران اگر دست رسي به الكل سفيد نداشتيد حتما از يكي از ساقي هاي چهار راه استانبول مشروب بخريد. ظرف دو سال احتمالاً يكي از مشروبات شما را خواهد كشت.

28. مواد مخدر:

اين روش هم از جنس بالايي است. شما اگر ساقي مطمئني نداشته باشيد. حتماً بر اثر استفاده از يكي از انواع موادي كه مصرف مي كنيد خواهيد مرد.

29. كارگاه ادبي:

30. غذا نخوريد. مي ميريد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 18:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم اسفند 1387
خشونت عریان
تا حالا شده به خاطر هیچ و پوچ مث یه گوشفند باهات برخورد کنند. بگیرندت...بکشندت رو زمین....کتکت بزنند. تا حالا شده به کثافت کشیده بشین چون نمی خواین اجازه بدین از حد شما کسی عبور کنه؟ تا خالا شده احساس حقارت کنین  چون می خواستین بزرگ باشین...چون نخواستین تن بدین و بقیه آدمای مث خودتون- درس مث گوشفندا- به شما نگا کنن و بعضیاشون بخندن؟ تا حالا شده مث سگ کتک بخورین و بعد محکومتون کنن به این که اختشاش کردین و جو دادین و بعدم بگن که تو بد دردسری می افتین؟ تا حالا شده نخواین تن بدین...تا حالا به زور کسی بهتون تجاوز کرده؟ من شده...من امروز چون نمی خواستم کارتمو بکشم تو گیت...چون نمی خواستم تو سیستم نگهبانی ثبت بشم...چون نمی خواستم تن بدم مث سگ کتک خوردم ...مث یه گوشفند کشیدنم رو زمین و بقیه گوشفندام داشتن نگام می کردن...نمی خوام لاین دانشگاه و .....حالا اون احمقایی که فکر می کنن باید تن داد و گذشت و به یه جایی رسید و تصور کنین که نمی دونن قیمت این به جایی رسیدن....یعنی یه نقش توی ساختار پیدا کردن از دادن شرافتمه....باید خفه شم تا اطلاع ثانوی...باید کی حرف بزنم پس؟ اونایی که می گن باید صبر کرد؟ نمی دونن برای چی باید صبر کرد...اخراجم کنین از این کثافت خونه ای که بعضیا احمقانه دندون تیز کردن براش...از دانشگاه تهران اخراجم کنین.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
هر دم از این باغ بری می رسد
تمام شد. ثبت شدم. به قول مهسا سه اتفاق برگ توی زندگیم توی زمستون افتاده:
۱.اول دی ماه ۱۳۶۳ به دنیا اومدم.
۲. ۶ بهمن ماه ۱۳۸۴ ازدواج کردم.
۳. ۱۴ اسفند ماه ۱۳۸۷ طلاق گرفتم.
حالا باید به فصل خای دیگه و اتفاقای دیگه فکر کرد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
هنوز ادامه داره
شاید درست بشه....هم لاینی هام نامه نوشتند که نه بابا این یارو این کاره نیست...گفتند اهل خدا- پیغمبره نوشتن اصلا ما خودمون پشتش وا میسیم به استغاصه...گفتن درس می شه....گفتن فعلا کلاساتو برو و قول بده گه زیادی نخوری....منم مث بچعه های خوب گفتم چشم...والله چرا نگم چشم؟ دارم دیونه می شم راس راسی ...نه این که کم آورده باشما نه...موضوعی که باید براش بجنگم موضوع احمقانه ایه....یه مدتی باید کنار اومد می خوام تکیه بدم به دیوار و یه نخ سیگار بکشم اما نه اونقدی که یه بخشی از دیوار بشم....تموم شد. یه کم باید نشست.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:47 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم اسفند 1387
لعنت به همتون
هر بار خواستم بخزم یه گوشه و به هیچ احمقی کار نداشته باشم نشد...انگاری همه باهام کار دارند. من اما می خواستم...می خوام تنها باشم...ولم کنید...مجبورم این بار باز بنویسم...پست قبلیو با یه مطلب جدید:( قبلاْ این مطلبو نوشته بودم....قبلاْ اما اتفاق تازه ای افتاده)

آن چه گذشت:
این یک ماجرای احمقانه اما واقعیست.

من حميد ملک زاده دانشجوي سال اول علوم سياسي مقطع کارشناسي ارشد در دانشگاه تهران هستم. پذيرفته شده مشروط در دانشگاه تهران. گرايش تحصيلي من انديشه سياسي است. آدم معمولي اي هستم با دغدغه هاي خاص خودم. دغدغه هاي احمقانه اي که تقريبا دارند همه چيزم را به هم مي ريزند.
 پيش تر براي خودم نشريه اي داشتم- در دوره کارشناسي- توقيف شد. اسم نشريه ام توقيف شد بود. توقيف شد. بيشتر به خاطر اشتباهي که درباره محاسباتم داشتم. درباره اتفاقي که بعد از منتشر شدنه آخرين شماره اش داشتم. فعاليت سياسي بيرون و توي دانشگاه کم نکردم. براي هر کدام هم توضيحات خاص خودم را داشتم. اين ها هيچ کدام مهم نيست. اين ها اصلا مهم نيستند. من مي خواهم يک چيز ديگري را براي شما بنويسم. بعد از پذيرفته شدن در دوره کارشناسي ارشد به دلايلي که گفتم و همين طور دلايلي که بيشتر به فضاي اعتراضات دانشجويي حاکم است کم تر در فضاي سياسي دانشگاه قرار گرفتم. اين ها همه مقدمه اند.
****

در ابتداي هفته جاري از طريق کارشناس آموزش تحصيلات تکميلي دانشکده متوجه شدم که احضاريه کميته انضباطي برايم فرستاده اند.( علامت تعجب) امروز- سه شنبه ۸.۱۱.۱۳۸۷ بقه کميته انضباطي مراجعه کردم. همه اتهاماتي که ممکن بود به خاطرشان احضار شده باشم را در ذهنم مرور کردم و براي هر کدام جوابيه اي در ذهن آماده کردم.
موعد بازجويي که شد وارد اتاق شدم. چهره جديدي پشت ميز بود. درست مثل بازجو ها رفتار مي کرد. درست مثل آن ها.
: چند دقيقه صبر کنيد لطفاْ.
-: بله حتماْ
بعد کار هاي آقاي بازپرس تمام شد. پرونده ام را باز کرد و شروع کرد به مطالعه. هر چند برگ يک بار نگاهي به من مي کرد.
-:اگه بخوايد همشو بخونيد تا صبح طول مي کشه.
:.....(نگاه)
- نمي خوايد بگيد چي کار کردم؟
:...(نگاه)
-:آهان داريد اونو مي خونيد.
:....يعني خودت نمي دوني؟
-: نه واقعاْ من کار خاصي نکردم تو سال جديد.
تق تق تق...
: ببخشيد مي خواستم يکي از پرونده ها را بردارم.
: خواهش مي کنم....(بعد زن بيرون رفت) نظرت درباره سکس چيه؟
-:خوبه...
: ولي هر چيزي متعادلش خوبه.
-: شما از من درباره کيفيتش نپرسيديد...من مشکل اخلاقي پيدا کردم؟
:....(نگاه اينبار خيره) متاهلي؟
-: بله...من يک بار ازدواج کردم...(برايش اصلا نگفتم که قصد دارم طلاق بگيرم و از اين حرف ها. چون احساس کردم مسائل خصوصي آدم به کميته انضباطي ارتباط پيدا نمي کند)
: يک بار؟ الان مجردي؟
-:  نمي خوايد بگيد من چيکار کردم؟
:...(در حالي که به پرونده نگاه مي کرد و زير چشمي مرا مي پاييد)....
-:( به شوخي) خود ارضايي کردم؟
: بله...خودارضايي کرديد.
-:(اول فکر کردم داريم با هم شوخي مي کنيم....با خنده و به شوخي)د حالا کي گزارش داده بهم بگيد تو رو خدا.
:(جدي... ولي راحت تر از قبل) ما اين جا همه چي داريم.(سکوت) حراست دانشگاه.
-: يعني من توي دانشگاه خودارضايي کردم؟
: توي خوابگاه...البته اتهامات ديگه اي هم هست...حضور در تجمع غير قانوني... استعمال مواد مخدر...مواد مصرف مي کنيد؟
-: نه...به هيچ وجه...هر وقت خواستيد مي ريم آزمايشگاه.
: از کي خود ارضاي مي کنيد؟
-:( تازه فهميده بودم که شوخي نيست) از ۱۲ يا ۱۳ سالگي. اون موقه ها به بلوغ جنسي رسيدم.
: با پسر رابطه داري؟
-: نه الان ديگه خيلي وقته که نداشتم.
: يعني از بعد از کارشناسي ارشد؟
-: نه بر مي گيرده به دبيرستان سالاي اول. اون موقع مردونگي و اين حرفا( يادداشت مي کند) شما ۱۹۸۴ رو خونديد؟
: نه چي هست؟
-: يه رمانه...يه داستان بلند که خوب بهش مي گند رومان...(به سرعت يادداشت مي کند) مال جرج اوروله.
: درباره چي هست؟
-: نقد دولت شورويه...تو دوره استالين... کار نماد گرايانه قشنگيه.( زير لب) الان احساس مي کنم توي اون جامعه ام. حتماْ بخونيدش.
: چند وقت به چند وقت خودارضايي مي کنيد؟
-: چند وقت يه بار بستگي داره به حال و احوالم. يه راه براي ارضاي ميل.
: راحت مي شي بعدش.
-: من بيشتر وقتي خوب نيستم اين کار و مي کنم خيلي هم به خاطر سکس نيست...(نگاه مي کند و منتظر پاسخ خودش است) آره بعدش مي خوابم...شل مي شم.
: چرا با خانومت زندگي نمي کني؟ چرا خوابگاه مجردي هستي؟
-: خوب بهم خوابگاه متاهلي ندادن...پول هم ندارم خونه بگيرم...( فکر کردم اگه بهش بگم مي خوام طلاق بگيرم بي چاره مي شم.)
: خوب حالا دفاعياتتو توي اين برگه بنويس.
-: از اين که خودارضايي مي کنم؟ فکر مي کنم مسئله خيلي خصوصي اي باشه.
: ببين من طرف توام...
-: بله مي دونم...هميشه اينو مي گيد اولش...ولي اين مسئله خيلي خصوصيه...آخه....باشه توي همين برگه؟( با سر جواب مي دهد) حالا چي بنويسم؟
: نظرياتت درباره سکس و حرفاي ديگه اي که زدي.
-: بله(نوشتنم که تمام مي شود کلمه خود ارضايي را به او نشان مي دهم.) درسته؟
: بله..بريد به سلامت.
-: حالا تو حکمک چي مي نويسند؟ اين که ديگه خودارضايي نکنم؟
: درست مي شه ان شاء الله.
 هدفونم سفيدم را توي گوشم مي گذارم و به طرف کتاب خانه دانشکده
مي روم. بايد براي امتحان  فردا آماده شوم.

 آن چه شد:
حالا من دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم.این حکم کمیته انضباطیه دانشگاه تهران توی قرن بیست و یکمه....مند به خاطر این که توی حوزه خصوصیم خودارضایی کردم دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم و ممنوعیت از حضور در خوابگاه و ممنوعیت ورود به دانشگاه. نه این که فکر کنید این شوخیه ها...این واقعیه....به یکی از دوستام تو دانشگاه گفتم خیلی با حال بود خندید و گفت این نیز بگذرد.  من از هیچ آدمی توقع ندارم...آدمایی که پارانویا دارن. آدمایی که می تونند سرشونو بکنند تو لب تاپ چند صد هزار تومانیشونو به فکر دردای توده زحمت کش باشند. مهم نیست...یه کاریش می کنم. خودم...شاید...دارم دیونه می شم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
برای پایان

این وبلاگ برای همیشه تعطیل می شود. این نوشته ها هر کدام محصول دنیایی بوده اند که دیگر نیست که باید تغییرش داد که اصلا نباید هیچ وقت می بود. جنگیدن با یک چیز طوری که انگار حقیقت در دستان تو و ضد حقیقت در قابل توست کار احمقانه ایست. کار احمقانه ای که من دیگر دوست ندارم انجامش بدهم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:56 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم آذر 1387
فرار از بندگی
زندگی در جهان جدید همواره انسان را در محیط هایی قرار می دهد که از او انتظار بنده بودن دارند. انتظار تحت انقیاد در آمدن. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که فضا های مدرن دستگاه های ارزش گذاری سنتی را یا دچار قلب می کنند و یا با استفاده دیگر گونه از ارزش های سنتی همواره سعی در استفاده کارکرد گرایانه از دستگاه های ارزش گذاری پیشین برای حفظ و تقویت خود دارند.
شاید مهم ترین ویژگی زندگی در دنیای مدرن؛ تمایل بی اندازه این زندگی در به انقیاد کشیدن ارواح سرکش باشد. توجیهات نظری و امکانات تکنولوژیک جدید نیز این آرزو را برای انسان های دنیای تازه فرآهم می کند.

جالب این جاست که در جامعه ایرانی متفاوت ترین انسان ها همواره شما را به اتهامات اخلاقی از خود می رانند. این نکته اساسی در ایران- مخصوصا- از دولت به میان عوام الناس منتقل شده است. جالبت تر این که ادم ها ست مدرن هم در ایران درگیر ارزش گذاری های اخلاقی اند. مدرن و مدرنیته در ایرن شوخی بی مزه ایست که در تکرار کمیک تاریخ قابل مشاهده است.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم آبان 1387
درباره خودم و نه ضرورتاَ ادبیات
منو ببخش استاد؛

وودي آلن توي فيلم هری ساختار شکن مي گه: من جنده ها رو خيلي دوست دارم چون به خاطر خوابيدن باهاشون مجبور نيستي از فيلم و فلسفه حرف بزني.

و اين منم، عريان عريان؛ برهنه و عاصي:

اصلا بذار شما ها، اونا يا هر كس ديگه اي فكر كنه كه احساس مانيفست نوشتن دام مي كنم. بذار به قول بعضي آدم هاي خوب همه فكر كنند كه من ميل به ديدن خودم به عنوان جهان رو دارم. بذار اصلا اينو به همه چي اضافه كنم كه معتقدم جهان بدون من نه امكان دارد و توان دارد كه به وجود داشتنش ادامه بدهد. حالا كه به اين جا رسيديم بذار دوباره اين ادعاي واقعي رو اين جا بنويسم كه: من همه جهان ام و جهان در من جريان دارد.

۱. خيلي سعي مي كنم يادداشت شخصي ننويسم. خيلي سعي
مي كنم چيزي به جز من، من، من ِ مستقيم تو اين وبلاگ وجود داشته باشه. اما چاره اي نيست بعضي وقتا لازم مي شه.
تبصره ع:
استاد ببخشيد ولي من بهترين دوستان وبلاگيمو وقتي داشتم كه يادداشت شخصي مي نوشتم.
تبصره ت:
آدما دوست دارن تو از بدبختيات بنويسي. يه ديالوگ قشنگ از فيلم پارتنر هست كه مي گه: بايد پريد تا اونا خوش حال بشند.
نكته: اين پريدن اشاره به سقوط كردن داره نه پرواز كردن.

۲. انسان پوك، انسان پوك پر از اعتماد:
من حميد ملك زاده، يك نفرب انسان. يك نفر نرينه دوپا، با همه احساساتي كه يك انسان دارد و تمايزاتي كه يك مرد؛ دارم درست وسط شما ها پرسه مي زنم. هر روز. با يك هدفون سفيد كه به شكل احمقانه اي از لابه لاي لباساي كثيف و گاه تميزم رد كرده ام. تا جايي كه مي فهمم من انسان ام. با همه نياز هاي انساني و تمايزات جنسي.
۳. من بي تاب برهنگي ام. انسان برهنه از نظر من انسان طبيعي است. هر اندازه كه انسان پوشيده باشد بيشتر وارد فرهنگ شده است. انسان بودن از نظر من مغاير با حضور در فرهنگ است. انسانِ  در فرهنگ در بهترين حالت حيواني است كه ويژگي هايي برايش نام برده اند: يا ناطق است، يا طيعي وحشي است، يا امتحان دهنده است، يا گرگ است يا يك چيز ديگري كه برايش تعريف كرده اند.
۴.من هرزگي طبيعي انسان را مي ستايم. من رهايي اميال واقعا قوي انساني و ارضاي آن ها را - حتي به شكل غلو شده اش در سالوي پازولوني- ارج مي نهم.
۵. برايم هيچ كدام از ارزش هاي تعريف شده فرهنگي معنا ندارند. من با آدم ها به زبان بدنم حرف مي زنم. به زبان لذت و درد. زبان طبيعت.
۶. من اصلا دوست ندارم سوژه معصومانه رابطه انسان هاي ضعيف باشم. سوژه اي براي اثبات درستي روح و روان و شخصيت و
اين چيز هاي آدم هايي كه نمي توانند يا نمي خواهند- شايد حوصله اش را ندارند- با زندگي، چونان كه هست، ارتباط برقرار كنند. آدم هايي كه در خيال زندگي مي كنند. آدم هايي كه نياز مند قضاوت شدن اند.
۷. من نمي خواهم استثناي هيچ رابطه اي باشم- درست مثل رابطه با همسري كه ديگر ندارمش، يا دختراني كه از انسان به جز تختير خيال چيز ديگري نمي خواهند، هم چنين مرداني كه ضعف هاي اساسي شان در فهم نيرو هاي دروني شان را به اخلاق نسبت مي دهند-
۸. بايد مردان و زنان حقوق را در كتاب هاي حقوق به آتش كشيد.
۹. مي خواهم يك داستان براي دل خودم بنويسم:
وفتي از اتاقش بيرون اومد همه كتابا رو پخش شده كف اتاق ديد. اين نمي تونست خيلي عجيب باشه. شايد خانم وكيل پيش از رفتن به جلسه دادگاه كتابايي كه ديشب دور و بر خودش جمع كرده بود رو سر جاشون نگذاشته بود. گلدون قشنگ عتيقه گوشه پذيرايي شكسته بود و تقريبا به جر پايه كوچك گردي چيزي از آن نمانده بود. شايد خانم وكيل انقدر عجله داشته كه وقتي دستش به گلدون خورده متوجه نشده. در اتاق خانم وكيل باز بود و كاغذ ها و پرونده هاش روي زمين افتاده بودند. شايد باد اونا رو زمين ريخته. بعد از اين كه خانم وكيل از خونه بيرون رفته بود. كمد لباسا به هم ريخته بود، مرسو پخش شده بود وسط اتاق، باد پرده هاي بالكن رو تكون مي داد. كتري تقريبا سوخته بود. آقاي نويسنده توي شلوغي خونه زير سيگاريشو پيدا كرد. انگار چند نفر توي اتاق با كفش هاي بزرگي راه رفته بودند. سيگارش رو كه با شعله روشن گاز گيروند، زير كتري رو خاموش كرد. روي زمين نشست. سفتي دراز و گردي زير پاهاش بود. حوصله نداشت خودشو جابه جا كنه. صداي برفك هاي آخر فيلمي كه احتمالا ديشب خانم وكيل ديده بود توي خونه پيچيده بود. داستان هاي تازه ش رو مي خواست براي خانم وكيل بخونه داستاناي جديدي كه آخرين بار دربارشون شنيده بود: اين سبك نوشتنتو دوست ندارم. زبانت ضعيف شده و ديگه اون قدرت قديمي رو نداره.

-----
: چرا در و محكم مي زني به هم. نكنه تو فكر عوض كردنشوني؟
: ديگه نمي تونم اين وضع و تحمل كنم. مشكلات خودم هست. اين چيزا رو نمي تونم تحمل كنم. من نمي تونم اين حضور سنگين و تحمل كنم.
: بيا بشين كنارم ببينم چته. باز توي دادگاه طوري شده؟
: خاموش كن اون سيگار لعنتيتو. فكر نمي كني بو توي ساختمون
مي پيچيه؟
: خب! خب! چرا بد اخلاق شدي حالا. تو كه دوست داشتي اين بو رو. وقتي پخش مي شد توي صورتت.
: اصلا حوصله شوخي ندارم....حمتون سر و ته يه كرباسيد.
:انگاري قضيه خيلي جديه ها. مي ترسوني منو وقتي اينطوري هستي.
: برو بابا تو ام.
: طوري شده كه منم بايد بدونم؟ خب بگو ماجرا از چه قراره.
: از وقتي اومدي تو اين خونه همسايه ها يه جوري بهم نگا مي كنن. دوستاي نزديكم پيشم نمي آند. حتي احساس مي كنم پرونده هاي جدي- اون طوري كه قبلا بهم پيشنهاد مي شد- پيشنهاد نمي شه.
: مجبورم يه طوري از جلوي همكارام رد بشم كه نبينمشون. مي دوني درباره من چي فكر مي كنن؟
-----
بعد از ماجراي اون روز صبح، آقاي نويسنده وسايلشو برداشت و رفت توي تيمارستان. با آقاي مدير حرف زد. و قرار شد چند وقتي توي اتاق قبليش بمونه. اون جا ايده هاي بكري بودن كه مي تونست ازشون كلي داستان تازه بنويسه. خانم وكيل گفته بود كه به موقع مي آد سراغش.
: نمي خوام هيچ كس بدونه كه اين جام آقای مدیر.
: خيال شما راحت باشه. حتي خود خدا رو هم توي اتاقتون راه
نمي دم.
----
آقاي نويسنده چند تا داستان كوتاه نوشت و ايده هايي درباره داستان هاي بلند داشت توي سرش. اون روز برگشته بود تا اون ايده ها رو با خانم وكيل در ميون بذاره. حواسشو جمع كرده بود كه زن همسايه و زناي همسايه اونو نبينن. وقتي توي اتاق رسيده بود حتي در آپارتمان باز گذاشته شده بود.
: لعنتي اين ديگه چيه؟ چقدر هم سفته. دختره حواس پرت معلوم نيست چيو كجا مي ذاره.
كنترل تلوزيون رو كه از زير بدنش در آورد هوس كرد چرخي توي برنامه هاي صبحگاهي بزنه.: سلام و صلوات بر رسول....
:اه...خسته نمي شن از وراجي.
: مردم ايران....يك دو سه حالا حركت بعدي رو....به گزارش خبرنگار اعزامي ما به اداره پليس تهران بزرگ، خانم.....خانم وكيل بود...كه چندي پيش يكي از نويسندگان درجه چندم ايراني را با مسئوليت خود به خانه اش منتقل كرده بود، صبح امروز بازداشت شد. وي در اولين مواجهه با بازجويي هاي تخصصي پليس به جرم خود اعتراف كرد. نام برده متهم به قتل اين نويسنده جوان بوده است.
آقاي نويسنده از سر جاش بلند شد. تاكسي تلفني گرفت و به سرعت خودش رو به اداره پليس رسوند.
: سلام سركار.
: بله آقا.
: من با يكي از كاراگاهان اداره جنايي كار دارم.
: سوالتو بگو...
:درباره قتل اون نويسندس.
: الو. جناب سرگرد فرهنگ؟...بله قربان يه آقايي درباره موضوع اون نويسنده با شما كار داره. بله قربان حتماً.
: ساختمون روبه رو در سمت چپ.
: سلام آقاي محترم. من در خدمت شمام.
: من آقاي نويسنده ام.
: بله؟
: بله...من آقاي نويسنده ام.
: كارت شناسايي داريد؟
: نه....هيچ چي ندارم.تيمارستان كه بودم همه مداركمو گرفتند. توي يه اتيش سوزي همش نابود شد.
: آهان...البته...سروان مطيعي...سروان!
:پچپ چپ چپچ.....مو به موبررسي كنيد.
: بله قربان.
: هموني كه امروز متهمه به داشتن رابطه نامشروع و قتلش اعتراف كرده....
: بله....
: چند لحضه منتظر بمونيد.
چند لحظه بعدآقاي نويسنده رو منتقل كردند به همون تيمارستاني كه خانم وكيل تونسته بود بيارتش بيرون.
مدارك بر اساس قانون كاملاً صحيح بودند و نمي شد هويت واقعي آقاي نويسنده رو هم ثابت كرد.


 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام مهر 1387
وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود

 : مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد.

: مستقيم!

: شماره مشترك ممورد نظر در شبكه  موجود نمي باشد.:

: اختلاط با تيليفون  تو اين تاكسي ممنوع ِ آقا، نوشتِ روبه روتو نخوندي؟

: من پياده مي شم.

:اين كه ناراحتي نداره، خوب حواس ما -َم پرت مي شه.

: من پياده مي شم آقا، يعني تا همين جا مي خواستم فقط بيام.

:ديويست تومَن مي شه.

:بفرماييد.

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه.....

: آقا! هي بقيه كرايتون.....آقا! استغفرالله! مي بيني خانم اين روزا هيچ كس حواسِش به كار و بار خودش نيس والله.

:جونند آقا، دلشونو به اين چيزا خوش نباشه كه نمي تونند زندگي كنند.. بفرماييد. چارراه بعدي من پياده
 مي شم.

: خواهش مي كنم. پنجاه تومن ديگه –َم باس بديد شوما.

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.

: سلام آقا! ممكنه خواهش كنم يكي از گلاي رزتونو برام بژيچيد....آه لعنتي.

: اين روزا همه خطا به هم ريخته...خيلي نگران نباش. ر.بان چه رنگي ببندم؟

: قرمز. قرمز قرمز!

: خيلي سخت نگير يه كارت تلفن بخر از تلفن ثابت زنگ بزن. شايد جواب بده...اين خوبه؟

: آره! اگه ممكنه يه كمي هم اكريل بهش بزن.

: تلفن همراه مشترك.....گه به اين خطا.

:خيلي سخت نگير. بگيرش، آماده شد...1500....ممنون... خوش باش.

: دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.

: آقا بقييه پولتون...شايد اصلا گوشيشو خاموش كرده باشه. بفرماييد. ...پاك هوش از سرت پريده ها.

: ممنون...اصلا حواسم نبود... خوداحافظ.

: ببين...هي آقا پسر...الو....

: جانم! چيز ديگه اي جا گذاشتم؟

: نه. بيا اين كارت تلفن رو بگير. باهاش زنگ بزن. شايد بتوني بگيريش.

: ممنون.

: چند متر اون طرف تر يه كيوسك تلفن هست.

: براتون برش مي گردونم.

: خيلي بهش فكر نكن. برو.

: الو. آرش جون سلام...خوبي... نمي خواي امروز بياي بيرون؟

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.

: اِ.. بيدارت كردم جيگر...خب اين كه خوبه تنبل... مي دونم...هميشه زياده روي مي كني...

: تلفن همرا مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.

: اوه...چه جورم...مي خواستم بيام درِ خونتون...آره لباسام توي  كيفمه... توي ژارك عوضشون مي كنم مي آم پيشت.

: دستگاه مشترك مورد نظر...

: خانم...ببخشيد من عجله دارم.

: نه عزيزم. مصطفي هم رفته پيشه دوست پسرش. تا يه ساعت ديگه مي بينمت...

: خانم....

: اِهههههههههه...صبر كن جوني الان تموم مي شه خب!...نه عزيزم من برم تا اين يارو عصباني نشده.
مي بوسمت.

: تلفن همراه....اَه....

: الو...سلام... ببخش كه دير زنگ زدم...همش مي گه خاموش است، در دسترس نمي باشد و ...شرمنده ام.

: اُ خداي من بازم اين لعنتي...باشه سر فرصت يه فكري براش مي كنيم. الان كه خونه اي.

: آره...تا يه ساعت ديگه مي بينمت....باشه..

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:16 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
يك داستان فمنيستي از نويسنده اي كه انسان بودنش به رسميت شناخته نشده است
ر.ن:
۱.هیچ چیز سر جاش نیست و من بیشتر از هر روز کاسته می شم.
۲.هیچ چیز سر جاش نیست. منم که...هنوز زنده ام. باکتری، کرم، گه، لجن، من به هر حال دارم وول می خورم. بکش کنار به من نمالی....کثیف می شی.
۳. داستان:

:زناي چاق فقط بدرد شباي ركود مي خورن. شايد اگه يه جايي تو بحران اقتصادي دهه سي بوديم شبا پر مي شد از فاحشه هاي چاقي كه با يكي دو دلار مي شد چند ساعتي كرايشون كرد. فكرشو بكن مثلاً جينا مي خواست يه شب بابت چند دلار پيش تو بخوابه. قبل از اين كه سوراخشو پيدا كني خوابت مي برد.


: اَل! اين سومين شيشه ايه كه باز كردي....فك نمي كني كافي باشه؟ حواست باشه كه بايد تا خونت رانندگي كني.


: اين آشغال ضعيف تر از اوني كه من و از پا بندازه.

با كف دستش به شانه هاي هري زد...: چه دوراني بوده اون روزا! هري و جينا، توي شب باروني، حتماً بهت خوش مي گذشته.

 

:سگ مصب، خشته نمي شي از اين همه حرف مفت زدن......سرش را كه بالا آورد متوجه نگاه خيره اَل شد...

: مي خورم به سلامتي خودمون كه تو هيچ بحران كوفتي ايي گير نگرديم.

 : بخور هري، بخور و هر شب مسيح و دعا كن كه توي دهه 30 نبودي...جينا رو ببين، داره با نگاه ماملتو مي ليسه.

اين جمله اخري رو آنقدر بلند گفت كه انگار جينا هم شنيد، لپ هايش گل انداخت و صورتش را به طرف پنجره كرد...هري بيشتر از آن مست بود كه بخواهد دنباله نگاه جينا را بگيرد.

 : به خاطر امشب كه تونستيم دوباره دور هم باشيم...

صورتش را كمي نزديك تر آورد، يقه هري را جلو كشيد چيزي را زمزمه كرد و بعد خودش را روي صندلي ول كرد.

 

: اينو جدي مي گم، لعنتي امشب همه چيز با تواِ...شانس و مي گم عوضي. جمع كن كاسه كوزتو برو، به هر حال امروز حداقل 80 سال از اون روزا گذشته و تو هم تو جيبت چيزايي داري كه به درد اون حرومزاده بخوره، يالا تنه لش.

جينا انگاري كه فهميده بود دارند درباره او صحبت مي كنند، صورتش را طوري به طرف پنجره گرفت كه صدايشان را بشنود.

 :فك مي كنم 50 يا 60 دلار براي امشب كافي باشه، كوچولو منتظرتِ.

 : تو راس راسي زياده روي كردي، بيا برسونمت خونه.

: باشه پسر باشه. تو يه پسر دبيرستاني احمقي. ببينم هنوزم شبا با خودت ور مي ري؟ تموم دورن دبيرستان كه اين كار رو مي كردي.

 حالا جينا واقعاً خجالت كشيده بود. بلند شد و به طرف دستشوي رفت، اَل ديد كه هري مثل زن هاي حامله لب هايش را جمع مي كند، چشم هايش بيرون زده و گردنش را هي بالا و پايين مي برد. سرش را چند باري به نشانه تاسف تكان داد و سعي كرد بلند شود.

 : پسره بي خاصيت!

 :حالت بد شد؟

:هووَق...هوق...هوووووَق، به خاطر دود سيگار اَل بود! چيز مهمي نيست.

:تو واقعاً تموم دوران مدرسه رو جلق مي زدي؟

از شنيدن اين كلمه سرخ شد، خودش را كنار كشيد...

: هنوزم اين كار و مي كني؟

: مَ......من، راستش...!

: وقتي دارم مي تركم و مجكم پتو رو فشار مي دم، احساس خيلي خوبي دارم...دلم مي خواد واقعا خودمو ول كنم، صدامُ نفسمُ...بعدش همه ماهيچه هام شل ميه و مي تونم به دفعه بعدي فكر كنم، تا مي آم به خودم بيام چند باري ارگاسم شدم...دفه چهارمِ كه ديگه ول مي شم رو تخت و خوابم مي بره.

 : ببخشيد من بايد اَل رو برسونم خونه، ممنون كه حالم و پرسيدي!

:يعني نمي خواي من و بغل كني؟ فك كنم يه بوي كوچولو از لبم روياي خود ارضاييتو قشنگ تر مي كنه.

:-----

: فك كنم بهتر از خيال  جيناي چاق دهه سي باشم. اونم جيناي چند ساعته با سوراخاي نا پيدا.

بعد جينا دستش را بين پاهاي هري برد، صورتش را به صورت هري نزديك كرد و لب هاي تب كرده اش را بوسيد. حدود چهل و پنج دقيقه بعد، هري از راه روي دست شويي بيرون آمد.

 : اَل، اَل...اَليك؟

: رفت، همون وختي كه تو رفتي تو مسترا! زنگ زد، يه بلند كوچولو اومد دنبالش، زير شونه هاشو گرفت و بردش.

 ----------

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:16 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
عنوان مطلب
۱. شهر جای کثیفی است. این لعنتی پر از همه چیز های بدی است که ممکن است تصور کنید. مهم ترین آن ها دود...این چیز لعنتی اجازه نمی دهد که آدم از سیگار کشیدنش لذت ببرد...شهر جای بی معنی ایی است خصوصا شهر ایرانی که روح ندارد...که اصالت ندارد که به هیچ دردی نمی خورد...شاید فقط پارک های که توی آن ها برای یواشکی عشق بازی کردن جایی پیدا می شوند را بشود از نقطه های خوب شهر دانست...شهر جای خوبی نیست...شهر پر از خونه های کوچک چند طبقه ایست که ما آدم های هر کدام هر بار به چند آدم دیگر یواشکی تجاوز می کنیم...شهر پر از خیابان هایی است که در حاشیه آن ها می شود راه رفت و هی توی پیاده رو به دختر هایی که رد می شوند انگشت کرد...شهر بخاطر این که جوی آب ندارد...بخاطر ایسن که نمی شود توی دشت های آن دوید امکان برخورد کردن نگاهم به نگاه زن هایی که بی هوا دارند بازی می کنند و توی دشت می دوند را از بین برده است...شهر جای به درد نخوری است.

۲. شهر های خانه هایی دارند که وصفشان را کرده ام...اما چیزی هست که باید بگویم...شهر ها خانه هایی هم دارند که تنها درون یکی از آن ها یک مرد هست...مرد ...یک نفر انسان با قدی بلند . صورتی که بین بی رنگی و سیاهی هی حرکت می کند...شهر ...شهر شهر...شاید اگر مرد نبود....

۳. مرد رفت...از شهر رفت...من که این طوری باور دارم و سر مسائل اعتقادی صحبت نمی کنم...شهر تنها شد.

۴. حالا مرد برگشته...حالا مرد برگشته به شهر لعنتی ما...به...لعنت به من......خوشحالم...همین. حتی نمی دونم چی کار باید بکنم..باید چه کار کنم..

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:10 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم مرداد 1387
سوپر مارکت کلمات

ر.ن:
من کارگا می خوام....من کارگاه می خوام...دستم به نوشتن نمی ره...نمی تونم بنویسم....کی
می دونه من عاشق کودمم...مهدی موسوی یا ادبیات؟

حمید ملک زاده
وب سایت آدم بر فی ها
امروز هزاران سال از آن روز ها می گذرد. این جمله شاید به نظر نوستالژیک بیاید.  نویسنده این نوشتار نسبت به همه معانی ای که ممکن است شما از مطالبش برداشت کنید اعلام برائت می کند، هرچند نمی تواند بگوید که واقعا چه چیزی را می خواهد این جا بنویسد.
مقدمه: به سیاق نوشته های معول:
1. اگر در حالی که دارید به سختی خود را برای امتحانات پایان ترم، مصاحبه حضوری برای گزینش فلان شغل یا برای رفتن به قرار با دوست عزیزی که تازه با او آشنا شده اید از آسمان موجود عجیب و غریبی جلوی چشمتان سبز شود چه خواهید کرد؟
2. توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنید وسط ماشین و نقش هاغی اجتماعی متعارضات هوس کنید یک دفعه توی پیاده رو بایستید و به کشف تازه ای که صبح به ذهنتان خطور کرده است بپردازید چه اتفاقی برایتان می افتد؟
3. اگر مثلا من بخواهم به جای همین چند خط مختصری که می نویسم یک مقاله چند صفحه برای شما تهییه کنم چه کار خواهید کرد؟
4. لطفا برای من بنویسید که الان درباره این متن و نویسنده اش چه احساسی دارید؟
طرح مسئله: آسمون ریسمونِ خودمانی
الف.نوشته های بسیار با ارزشی هستند که در طول تاریخ انسان های برگی نشسته اند و نوشته اند شان. دار هر حوزه ای که شما خیالش را می خواهید بکنید. ادم هایی که هی پرسیده اند. بعد پاسخ هایی تحویل گرفته اند که کافی نبوده و خواسته اند معنای تازه ای به دنیا اضافه کنند.
ب. آن روز ها- بیش از دو هزار سال میلادی پیش، سیستم بردگی بر جهان باستان حاکم بود. یونانی ها برداران بزرگی بودند. برده ها کار می کردند و اشراف به واسطه فراغتی که بریشان قراهم آمده بوده فکر می کردند. در سیاست و شعر و فنون دیگر.
ج. نیوتن زیر درخت سیب نشسته بود. داشت همین طوری فکر می کرد. سیب که توی سرش خورد ان قدر فرصت داشت که از چرایی اش چیز هایی بسازد که امروز ما بر اساس آن ها بخشی از جهانمان را درک می کنیم.
تبصره: دو نکته را به یاد داشته باشد1. نیوتن وقت داشت که زیر درخت بنشیند.2. نیوتن می توانست روی یک موضوع مشخص تمرکز کند و فکر کند.3.- باید می نوشتم سه نکته. بگذریم. نیوتن آن قدر فرصت داشته است که بخواهد نتایج بدست آمده اش را بنویسد.
د. سال ها پشت سر هم گذشت. برده داری منسوخ شد.
ه. ادم های هر روز بیشتر می فهمیدندو چیز های عجیب غریبی می ساختند. بعضی ها به این فکر می کردند که ماشین می تواند به جای برده ها کار هایی را به عهده بگیرد. انسان باید فارق باشد تا بتواند فکر کند و گرنه درجا می زند و دنیا بوی گند می گیرد.
تحلیل شرایط: سنتزی که ممکن است باشد یا نه
حالا که دو بخش بالا را با هم کنار هم بگذارید می بینید که می شود از درونشان یک چیز سومی درآورد که محصول آن هاست. این اصلا مهم نیست که بخش های نام برده به لحاظ سازمانی ارتباط زیادی با هم ندارند. من نتیجه خودم را می گیروم.
آدم ها مدرن شدند. ماشین ساختند و بردگی را ملغی کردند و فراغتشان را از دست دادند و تنها شدند تا اگر توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنند وسط ماشین و نقش های اجتماعی متعارضات هوس کنند یک دفعه توی پیاده رو بایستند و به کشف تازه ای که صبح به ذهنشان خطور کرده است بپردازند، زیر دست و پای عابر های عجول که دارند برای وارد شدن به نقش های تازه ای آماده می شوند له شوند و رشته افکارشان- پر!  
ماشین ها  قرار بود....اصلا مهم نیست که قرار بود چی به هر حال حالا فقط شمارا سریع تر به جاهای تازه ای می برند که باید توی نقش های تازه وارد شوید و تعارضات شمحا را زیاد تر می کندد و.....
این ها اصلا موضوع نوشته من نیستند.
موضوع نوشته من:
چیزی که مهم است این واقعیت غیر قابل انکار است که ما- ادم ها را می گویم- به جای تغیر دادن شرایط محصولات متناسب با آن ساختیم. همین فلش فیکشن. که موضوع نوشته من است. برای این است که وقتی توی مترو یا تاکسی دارید تند تند به خانه، محل کار دوم، سوم و یا به هر جای دیگری می روید با خیال راحت، در حالی که لم داده اید و چرت هم میز نید چیز هایی بخانید. تا ارتباط شما با خودتان و تخیلتان قطع نشود. تا شبیه وسایل حمل و نقل عمومی نشوید که هر روز چیز هایی را به جاهایی می برند و بر می گردند. موضوع نوشته من سوپر مارکتِ کلمات در جهان سرعت و آدم های آزادی است که  بردگی می کنند.
فلش فیکشن:
فلش‌فیكشن‌ها معمولا از ۳۰۰ الی ۱۰۰۰ كلمه، تشكیل شده‌اند؛ یعنی طولانی‌تر از میكروفیكشن‌ها (كه بین ۱۰ تا ۳۰۰ كلمه دارند) و كوتاه‌تر از داستان‌های كوتاه معمولی كه در نشریات چاپ می‌شوند و حدودن ۳۰۰۰ الی ۵۰۰۰ كلمه را شامل می‌شوند.
فلش‌فیكشن‌ها معمولن داستان‌هایی هستند كه بر حادثه‌ی واحدی (كه در بیشتر موارد همان بزنگاه داستان است)، تكیه دارند.
سادگی موضوع از ویژگی های مهم فلش فیکشن هاست. سادگی به این معنا که موضوع انتخاب شده باید  از آن دست موضعاتی باشد که نیاز چندانی به پرداخت داستانی ندارند. برای پرداختن به روابط پیچیده بین والدین و فرزند، شما به یك داستان بلند نیاز دارید؛ به جنبه‌های كوچك‌تر این موضوع پیچیده بپردازید. به عنوان مثال به احساس كودك، وقتی او را در گفتگو به حساب نمی‌آورند یا وقتی كه به همراه پدر و مادر بی‌حوصله‌اش در اتومبیل نشسته است.
یکی دیگر از مسائلی که باید به آن ها اشاره کرد این مسئله اساسی است که توضیحات و مقدمه‌های ورود به داستان در فلش فیکشن ها وجود ندارند.معمولاً تمام این مقدمه‌ها را در یك پاراگراف خلاصهمی شوند و نویسنده مستقیما اصل مطلب یا همان بزنگاه داستان می رود.
یکی از خصوصیت های عمومی این قبیل داستان ها معمای ساده ایست که در درونشان وجود دارد. این نوشته ها با واگذاری توصیفات اضافه به تخیل خوانندگانشان امکان تاویل، مشارکت خواننده در متن و افزایش لذت او از داستان را فراهم می کنجند. نمونه های موفق فلش فیکشن پایان بندی های جذابی دارند. جذابیت در پایان بندی بعضاً به وسیله وارد کردن عناصری از غافل گیری و یا به اشکال دیگر اعمال می شود.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:10 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم مرداد 1387
من احمقم. همین. داستان باشد برای وقتی کهع همه حوصله داشته باشیم. نوشته هایی هستند که باید دوباره خوانده شوند و بعد...
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 18:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نهم تیر 1387
خفگی
ر.ن:
خواننده محترم...شاعر و نویسنده عزیز:
سلام...بعد از کلی نبودن و اینا سلام....بعد از اون احوال پرسی...حا...ل...ه....مهی ....ما...نه ولش کن این مسخره بازیا رو...راستی تو چرا برای آدم ....اصلا بی خیال گلایه...خودت که نمی دونی من بهت
می گه از این پستت.....نمی دونم ولی از شعرت خوش.......حرف مسخره.....ای بابا نمی شه حرف زدو..........!
----------
پ.ن:
می دونم اون قد سرت شلوغه و زیاد ان آدمای مهمی که باید براشون پیغام و آگهی به روز رسانی بذاری که وخت نمی کنی اراجیف هر وبلاگیو بخونی....اما من ترجیحم اینه که یه کلمه...به سادگی مال من این همه جمله که نوشتم اون بالا برام بنویسی تا بفهمم که...اصلا مهم نیس...حالت چطوره؟.
---------
اصل قصه:
شماره سوم نشریه   «همین فردا بود»   منتشر شد.
هر چند من کوچک ترین نقشی در تهیهه قسمت های متنوع و زیبای این نشریه نداشتم. هر چند من یه خواننده مسخرم که اگه بتونه شماره سوم رو خودش برای خود بد بختش پیدا می کنه و هر چند برای راحتی بیشتر توصیه می کنم وبلاگ خانم اکرمی رو بخونید که کامل توضیح داده اما احساس کردم خبر منتشر شدن نشریه رو بدم.....مهدی موسوی رفت.
نمی خوام بیانیه ترحیم بنویسم که....ها چتونه...بر می گرده زود زود...سر حال تر از همیشه رو پا و قوی...با کلی حرف و فحشای تازه که یاد گرفته یا یادش اومده و کلی روش جدید برای تنبیه کردن....کلی کار تازه...بر می گرده زودی بر می گرده... من دلم کار گاه می خواد...همه دلمون کارگاه می خواد. من...بغض نکردم که... اشکامو نمی بینی...بغضم ترکیده...مرد هم نمی خوام باشم...دلم براش تنگ شده خوب....حالم؟ مثل حال گل....حال گل در چنگ چنگیز مغول.....فک کردی خواستم بگم منم قیصر خوندم؟ نه! حالم بده. دارم هزیون می گم...قرصامو می خورم هرچند دلم باهاشون نیست....دارم چرت و پرت می گم....دارم حرف مفت می زنم دارم می شاشم روی مانیتور...صورتتو ببر کنار خیس نشی....هی با تو ام آشغال گم شو کنار...دارم فحش می دم...دلم می خواد...چیه؟ منتظر داستانی؟....خب شاید به طور طبیعی باید این طور باشه...اما قصه تازه ای نیست...حرف تازه ای نیست...شعر و ترانه ای نیست- بعد همین طور که داشت پشت مانتور تنشو تکون می داد داد زد- چرا باید برقصم وقتی بهانه ای نیست. همه داشتن بهش نگا می کردن...شاید همه داشتن موزیک گوش می دادن با هد ست....کسی نگاش نمی کرد...شاید اصلا همه داشتن اینا رو داد مزدن...قصه قصه قصه...می دونین این ........من .....تو.....جای شکایتی نیست...من ....بگذریم.
-------------
پ.ن:
       ۱. خیلی پر رو ام که دارم ادامه می دم.
       ۲. فردین دوست دارم.
       ۳. حالم....چس چس چس چس...حرف مفت می زنه این مرتیکه...گه به من.
       ۴. من هیچ غلطی نمی تونم بکنم.
       ۵. می خوام گه بخورم....یکی برین ِ تو دهنم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:10 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ترمز
تبدیل شدم به یک موجود بی خاصیت حقیر که حوصله هیچ چیو نداره....من هر روز حقیر تر می شم...هر روز کم تر و این کلمه های لعنتی حالم و بد تر می کنندو فقط می دونم که خوب نیستم همین.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:44 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
درباره سال های هرزگی

ر.ن:
جناب آقا و یا سرکار خانم خواننده باید عرض کنم خدمت شما که این نوشته ایست حاصل به هم تنیدگی خیال و واقعیت. تلاش حمید ملک زاده است. درباره آن چند نکته ساده را باید برای شما بنویسم:
۱.  اگر اسم نوشته طوری که شما فکر می کنید درست است نیست اصلا بهتر است که داستان را نخوانید. حوصله نغ نغ کردن شما را ندارم.
۲. اگر با روشی که داستان را می نویسم مشکل دارید. صفحه را ببندید. همین حالا.
۳. اگر حرفی به جز نق نق کردن ندارید بهتر نزنید.
۴. حتما مقدمه لوئی فردینان سلین در کتاب زیبای دار و دسته دلقک ها را بخوانید.
۵. این ها را اصلا برای شما نمی نویسم. اما دوست دارم که شما هم آن ها را بخوانید.
----------------
:وایسا، با توام.
 زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دستهایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.

: صد بار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صد بار بهت گفتم نمی شه این طوری ادامه داد. صد بار بهت گفتم... بعد همین طور که دستش را تند تند جلوی صورت زن تکان می داد شروع کرد دور او چرخ زدن.

: بَبو بَبو بَبو....پشتش را به زن کرد، ایستاد...: حتمی دارن می آرنِش. این جای قصه رو هیچ وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می کردی، کجا بودی...هیسسسسسسسسسسسسس....بعد روی زمین طوری که انگار دارد نماز می خواند نشست....: اشهد انَّ محمدً الرسول الله و اشهد و انَّ... شَطَرَق...ذکرش را ناتمام گذاشت...: پی تیکو پی تی کو پی تیکو، این قصه تو نبوده... من صد بار توی خواب دیدم. راسشو بگو کجا بودی اون بعد از ظهر لعنتی؟!...بعد همین طور که سرش را وسط زانو هایش فرو برده بود شروع کرد به گریه کردن. همین که زن قصد کرد چند قدمی جلو تر برود برگشت، خودش را روی زمین کشید و محکم چادرش را گرفت... حرف بزن، یالله. بذار آروم بگیرم لعنتی... زن که حالا خودش را به کنار حوض رسانده بود آرام روی لبه سنگی اش نشست. چادرش را از سر برداشت...: اخما تو باز کن، این آخرین باریه که می رم. وقتی برگشتم با هم از این جا می ریم. من و تو...  بعد دستشو گذاشته بود روی شکم باد کرده دخترک هفده ساله و با شیطنت نگاهش کرده بود...: غصه نخور، اخم نکن فِک می کنه ما با هم دعوا کردیم پِدَ سوخته ...بلند شده بود و آرام گونه های خیس دختر را بوسیده بود... غیششششششششش...: من دیگه باید برم اومدن دنبالم...وقتی جلوی در رسید اداهای عجیب غریبی با دست و پاهایش در آورد که زن معنی آن ها را نمی فهمید... فردای آن روز همسایه ها وقتی پیدایش کردند که گوشه حیاط افتاده بود. سقف خانه شان ریخته بود. بوی سوختگی از همه جای محله به مشام می رسید....چند روز بعد وقتی چشمهایش را باز کرد پسرک کوچکی را به او نشان دادند. پسرک کوچکی که منتظرش بود...: دیگه هیچ خبری از بابات  به من ندادن، ما از اون شهر رفتیم. چند جا رفتیم، هر روز از این شهر به اون شهر...: بومب بومب بومب....بومب بومب بومب... جنگ بود نه؟...زن چادرش را از روی سرش انداخت...: جنگ بود، موشک و خمپاره. من هی باید می شستم و هی باید... پسرک که انگار توانسته بود به چیزی که می خواهد برسد رو به روی زن نشست، طوری که انگار توی کلاس درس...: تو خودت هیچ وقت موشک خوردی؟... : من نه ولی مامانم تعریف می کنه که توی خونه ما چند باری موشک افتاده... صدای خنده بچه ها...: شما اصلا می دونید موشک چه شکلیه؟ مامان من دیده، انقده موشک دیده... وقتی وارد کلاس شد همکلاسی ها سر جایشان نشستند. آقای معلم که توی کلاس آمد بلند شد تا حرفی بزند، سرش گیج رفت...: بومب بومب بومب، بومب ... خودش را پرت می کرد توی گوشه های اتاق، زیر میز پناه می گرفت...: بومب بومب بومب، موشک پشت موشک،...چند لحظه ای همین طور توی اتاق خودش را به این طرف و آن طرف زد، همین طور که داشت توی کلاس می چرخید خودش را روی زمین انداخت، گوشه میز را گرفت...: تو را به خدا نه... آقا من که گفتم خیلی وقته که دیگه این کار رو
نمی کنم... انگار داشت سعی می کرد هر طور شده چادرش را از دست کسی که با لای سرش ایستاده بود در بیاورد... شما یه چیزی بگید آقا. من که کلفتیِ شما و زن و بچتونُ کردم. حالا هم چیز زیادی
نمی خوام پول زحمتمو بدید تا برم... بلند شد. از این طرف به آن طرف خودش را پرت می کرد...:نه تو را به خدا... نه نه نهههههههههههههههههههه بومب بومب بومب بومب...خودش را روی زمین انداخته بود. از دهان کوچکش صدا های عجیب و غریبی مثل صدا هایی که شب ها توی خانه یِشان می پیچید در آورده بود... صدای گربه هایی که هر روز، هر شب توی خانه شان جیغ می کشیدند.

------------
پ.ن:
۱. این روز ها همه چیز بدی اون قد بد که حوصله نمی کنم بد باشم.
۲. دارم درباره چگونگی فضیلت(آرخه) در جهان پست مدرن فکر می کنم.
۳. دلم می خواد فردین و ببینم. لعنتی انگاری رفته زیر زمین.
۴. سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:20 | | لینک به این مطلب
شنبه سی و یکم فروردین 1387
مصائب یک نفر نویسنده

نخستین جشنواره اینترنتی داستان نویسی دفاع مقدس تجربه خوبیه برزای کسانی که داستان می نویسند.
-----------
ر.ن:
۱. یک اتفاق بد افتاده است برای حمید ملک زاده. تب دارد انگار کلمه های نازایش. اصلا چرا باید درباره او بنویسم. درباره مردی که هر روز مثل عینک و کیف و شلوارم توی شهر می کشانمش. درباره مردی که هر بار فکر می کنم چکیده می ود در من. پاشیده می شود روی صورت شهروندان محترم تهرانی که هستندُ که واقعیت دارند. بر خلاف من که...من تنها بار کشی هستم کور. مست. توی شهر شما.
۲. راستش را بخواهید حتی از خودم هم لذت نمی برم. هرزگی آغشته به حماقتم اگر نه توی ذوق شما....توی ذوق این شهر می زند. هر بار که لختی ام- شما بخوانید عریانی - را پهن می کنم کنار پیاده رو. عریانی مردی که دارد خیال می شود توی آسفالت هایی که شما کشیده اید روی تن تان.
۳. داستان زیر را باز نویسی که نهُ ویرایش کردم. خیلی فرق ندارد. به هر حال اتفاق خاصی در من نمی افتد که توی داستان هایم بیاید. گفتم من چون من جهان را معنا می کنم.
۴. برای من از من بنویسید. شما خوب می نویسید از من برای خودم.
------------------
صدا...نور! حرکت.
هر بار که این عبارت توی اتاق می پیچید همه ساکت می شدند . مرد چند متر آن طرف تر روی یک صندلی راحتی، توی تاریک و روشن اتاق می نشست. عوامل صحنه با فاصله چند متری از او جمع می شدند. آقای کارگردان پشت مانیتور کوچکی که روی یک سه پایه گذاشته بودند می نشست. این آخرین سکانسی بود که امروز
می گرفتند.مرد همین طور با صندلی راحتی اش بازی می کرد. بعد از چند دقیقه پاکت سیگارش را از جیب در می آورد تا سیگاری گیرانده باشد. سیگار را از روی میز چهار گوشی که سمت راستش قرار داشت بر می داشت. توی تاریکی اتاق کبریت را پیدا نمی کرد. سیگار را کنار پاکتش روی میز  می گذاشت و هم چنان به تکان خوردن با صندلی ادامه می داد. این جای کار دوربین را باید روی دست مرد زوم می کردند. روی میز یک بطری سبز رنگ بود و یک گیلاس. بعد از چند لحظه مرد که هنوز داشت روی صندلی به آهستگی تکان تکان می خورد از جایش  بلند می شد. از چیزی که توی بطری بود توی گیلاس می ریخت و آن را از روی میز بر می داشت. همین که سعی می کرد تا جرعه ای از آن را بنوشد، گیلاس روی زمین می افتاد و صدای شکسته شدنش توی اتاق پخش می شد. این سکانس را به خاطر اهمیتی که پیوستگی تصویر ها داشتند با چند دوربین می گرفتند تا مرد با خیال آسوده بازی کند و کات ها و تغییر موقعیت های پی در پی در روند کار او مشکلی ایجاد نکند. بعد مرد باید روی صندلی اش می نشست و دوباره همان تکان خوردن های آهسته را ادامه می داد.

:خوب هواست و جمع کن! درست یه دِیقه و سی ثانیه بعد از شنیده شدن صدای لیوان آروم در رو باز می کنی. باز کردن در باید از 5 تا   10ثانیه طول بکشه. من فقط سایه تو رو می خوام. 
سایه اش تا جلوی پاهای مرد، طوری که جنسیت اش برای تماشا گر معلوم نباشد بیاید. بعد از چند ثانیه چراغی که درست بالای سر مرد بود روشن می شود. این تنها جایی است که مرد حرکت خواهد کرد. بعد از روشن شدن چراغ مرد دستش را جلوی صورتش می گیرد. به طور هم زمان چراغ های دیگری که توی اتاق وجود دارند روشن می شوند. یکی از آن ها هم برای یک لحظه کوتاه به دوربینی که از کنار دارد تصویر برداری می کند خواهد تابید. چند لحظه بعد دوباره چراغ ها خاموش می شوند. در اتاق بسته می شود. مرد که بر اثر تابش نور بطری و چیز های دیگری را که روی میز بودند روی زمین انداخته بود. دستش را روی زمین می کشد. سیگار و کبریت اش را پیدا می کند سیگاری می گیراند و همین طور که صورتش را رو به سقف اتاق کرده است حلقه های دود را از دهانش بیرون می دهد.

: این تقریبا شکل نهایی شده سکانس پایانیه. البته یه جاهاییش لنگ می زنه. مثلا زیادی این دوربینا که جاشونو مشخص نکردم. یا اون آدمی که می آد و در اتاق و باز می کنه تو بقیه کار نمی شه ازش استفاده درستی کرد. حتی با خودم فکر کردم ممکنه بودنش به ادامه کار ضربه بزنه.

این حرف ها را که زد صندلی چهار چرخش را رو به پنجره چرخاند سیگار  نصفه کاره ای را برداشت و روشن کرد. همین طور خیره به فضای باز روبه روی اتاق کارشان نگاه می کرد.یکی دیگر از اعضای گروه که از پشت میز بلند شده بود دستش را روی شانه اولی گذاشت.  
: دربارش فکر می کنم حتماً. یه پایان بندی درس و حسابی. عین همون چیزی که تو می خوای.
چراغ های توی اتاق را خاموش کرد. روی صندلی کنار پنجره نشست و سعی کرد ماجرای تازه ای را برای سکانس پایانی خلق کند. 
------
: در اتاق را بستم. همیشه حرف هایی که درباره یک پروژه تازه می زنند و تصمیم هایی که می گیرند با چیزی که اتفاق می افتد تفاوت دارد. مثل من وقتی داشتم برای اولین بار روی متن همین فیلم نامه ای که درباره اش حرف می زنند فکر می کردم.وقتی طرح نهایی را برای اضافه کردن دیالوگ ها و تصحیح فضا های خالی برای گروه خواندم همه یشان تعجب کردند.
 همین طور که داشت دوربین را از روی شانه اش پایین می آورد خندید و گفت: حاضری این فیلم پشت صحنه رو به جای مستند درست حسابی سینما به جشنواره قالب کنیم؟

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:21 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
آقا ببخشید! من پیاده می شم.
ر.ن:
همه رنگی ها رو می تونید کلیک کنید. یه پنجره باز می شه یه چیزی توش هست که مربوط به اون چیزیه که توی متن نوشتم.( قصد نداشتم به شعور مخاطب توهین کنم اما خواستم توضیح بیشتری بدم.)
----------
اتفاق خاصی در حال رخ دادن نیست...این جا یک چیز مهم هست به نام من و چیز مهم دیگری به نام او...چیزی که قرار داد کرده اند مرد باشد و چیزی که بر اساس قرار ها زن شده است...دو تا دوست که زن و شوهر شدند....قرار نبود این طور بشه. قرار بود اتفاق خوبی بیافته. قرار بود ساختار ها رو دور بزنند. اما مشکل کمی پیچیده تر از این حرفاست. مشکل چیز دیگه ای ایه. شاید باید باور کنم که از اول این بنا نباید ساخته می شد. شاید باید پیش تر این اتفاقا می افتاد. فرآیندی که منتهی شد به این جا. قصه ای که من هیچ وقت نمی نویسمش. باید تا تیر سعی کنیم بهمون خوش بگذره. بعد از اون من و اون- همون طور که تا حالا- تنها می شیم. با این تفاوت که دیگه ای هیچ کدوم مجبور نیست اون یکی رو بکشه.
------------------
پ.ن:
۱. یه دوست عزیزی نوشته بود برام انگاری عاشق شدم....شادم....بعد من می گم معنا تو ذهن آدما اتفاق می افته نه تو گفتار و ما شما باور نکنید.
۲. روزای عجیبی دارم می گذرونم.
۳. داستان و شعر و سید مهدی موسوی که انگار داره رسما تبدیل می شه به دغدغه من.
۴. همین برای حالا.
۵. تبریک گفتن سال نو احمقانست. من وارد نمایش شما نمی شم.
۶. ما مطمئنا ۱۵ ام تیر از هم جدا می شیم.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم اسفند 1386
شغلم؟.....
حمید ملک زاده
رو نوشت:
این اصلا عادلانه نیست...چی؟ چه اهمیتی داره؟ هنوز زنده ام.
۱. می خوام چند تا شعر قدیمی بذارم این جا...شاید برای دوباره شروع کردن گذشتن از قبلیا لازم باشه.
۲. غزل...داستان...من وسط وزن و قافیه و روایت...یه دوستی دارم که خودشو توی داستاناش خالی می کنه...راستی داستان مثل سطل آسغال شده براش.
۳. یه دوستی دارم که با بی تفاوتیه تمام نگران بقیست.
۴. سید مهدی موسوی! نمی دونم از کجا پیداش شد این وقت سال تو این سرما. ولی علی رغم همه چیز، یه جورایی آدم و مجبور می کنه به تکون خوردن؛ به کندن و شخم زدن مغزش. نه این که اون این کار رو می کنه....شخم زدن و می گم...نه! اما آدمو مجبور می کنه به کندن. خودش کلی حسن واسه سید. من که بهش احترام می ذارم.
۵. با فردین رفتیم شمال...
۶. بگذریم شعر های گذشته ای که بایدنقد شوند:


شبیه صندوق پستی که زیر این باران
کنار کوچه بن بست از شب آویزان-
شدست و می خزد آرام تا ته کوچه
تکیده مرده شبح واره ای چنین خیزان.
و انحنای نگاهش به سمت چپ چرخید
سگی کنار درختان خسته از انسان
ور روی صندلی آن طرف تر از نیمکت
طنین هق هق یک مرد---یک زن عریان
             
               غزل۲
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد
                 ****
در ازدحام همیشه و هرچه بادا باد
ورق ورق همه کوچه را قدم می زد
زنی که از ملکوتت به شعر من افتاد
{همیشه حاصل ضرب من و شما}- تردید
: چرا نمی شود اینجا تلاقی اضداد؟
                 ****
 نگاه می... به خیابان و خیره می ماند
صدای پای کسی در حوالی  شمشاد
قطار آمد و رد شد از ایستگاه و هنوز
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد

غزل۳

حالم به هم می خورد از این پیاده رو
از مردمان منتظر توی تابلو
این جا کنار نعش خودم پلک می زنم
رویای لحظه های تورا در پیاده رو
باران خوب هرچه ندارم- عزیزکم
در کوچه های بی کس و کارم بمان- نرو!
بعد از شما رسیده غزل های من به این
شب پرسه های منفرد ِ آخرین سگ و
یک مصرع به یاد شما مانده تا ابد
باران به ذهن مرد چکیده
                      تلو
                            تلو
بیت های نا تمام
۱.
هر روز قدم
             قدم
                   قدم می گردم
دنبال دلیل بودنم می گردم
آیینه شبیه کودکی هایم نیست
بیهوده به دنبال خودم می گردم.

-------------
پ.ن:
۱. هنوز زنده ام.
۲. قصد دارم پست قبلیمو یه داستان خوب از توش در بیارم.
۳. همین برای امروز کافیه شاید.
۴.{...............................}         

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:55 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
.........1387
دود سیگار رو آروم حول داد روی صورتش و همین طور که داشت به دیوار چوبیه پشت سرش تکیه می داد چشماشو دوخت روی سقف که از لابه لای دود سیگار تصویر مبهم و بی قواره آهوی خماری را می شد روی آن تشخیص داد که انگار سال ها پیش یک نفر طرحی از آن را روی سقف کشیده و شاید چون از بیماری سل رنج می برده عمرش کفاف تمام کردن تصویر را نداده است و کس دیگری هم به فکر تمام کردن این تصویر نیافتاده......
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر  .

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:8 | | لینک به این مطلب